خوبی و مهربانی ، خوبی و بی نظیر
مثل دم غروبی ، زیبا و دلپذیر
مثل نسیم صبحی ، مثل خود بهار
گاهی خود بهانه گاهی بهانه گیر
گاهی شبیه دریا آرام و بی قرار
گاهی کنار ساحل ... دست مرا بگیر !
گاهی مرا بگریان ! گاهی مرا ببخش !
چیزی بخواه از من ... اصلا بگو : بمیر !
پلکی بزن بسوزان باغ تن مرا
هم آتشین نگاهی هم آتشین ضمیر
چیزی شبیه تردید همواره با من است
چیزی شبیه ای کاش ... این حس ناگزیر
حسی شبیه پرواز در دست های تو
حسی شبیه مرغی در دام تو اسیر
عمری بر این درختی ، با وسوسه لجوج
سیبی ولی نجیبی ، محجوب و سر به زیر
برچسبها: علی ثابت قدم
اگر این ماجرا هر طور دیگر هم رقم می خورد
دلم یک عمر در این غصه ی بیهوده غم می خورد
همین که شیشه ی حرمت شکست از سنگ دشنامت
همین که نامت از بین رفیقانم قلم می خورد
نگاهم کردی و با خنده گفتی: روزگار این است !
نگاهت کردم و از خنده ات حالم به هم می خورد
عجب لبخند سردی ، روزگار ناجوانمردی
چه کردی با کسی که روی نام تو قسم می خورد
نه شان دست هایی که به هم دادیم باقی ماند
نه یاد استکان هایی که در مستی به هم می خورد
پس از سرمای دستانت بهاری تلخ را دیدم
به اندوهی که گل می کرد و چشمانی که نم می خورد !
علی ثابت قدم
برچسبها: علی ثابت قدم
