هوای تو
به نام آنکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند
تاريخ : جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل، شور و حال کو؟

پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهارفصل دلم را ورق زدم
آن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماند
حالِ سؤال و حوصله‌‌ی قیل و قال کو؟


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : یکشنبه دهم فروردین ۱۳۹۹ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم...و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که
دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من
 دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست
 که خدا را دارند
ماه من
 غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد
همه زندگی ام
غرق شادی باشد
ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم
 اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۸ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها
معشوقِ آشنای همه عاشقانه‌ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها

با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی
هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت
گل با شکوفه، خوشه ی گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگِ کرانه‌ها

باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌ای است به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزلخوانیِ تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها ؟

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوی تو
چون حلقه در‌به‌ در زده‌ام سر به‌ خانه‌ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم
سودا کند دمی به همه جاودانه‌ها


 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۸ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

گاهی چه بی گناه، دلت پیر میشود
اینجا همان دمی است که زود دیر میشود

گاهی به رغم تشنگی عشق، عاقبت
با حسرتی فقط، عطشت سیر میشود

گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود
بی رحم چون کمان کمانگیر میشود

گاهی همان گلی که به دل پروراندیش
خارش به سینه ات چه نفس گیر میشود

گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر
تنها سراب اوست که تصویر میشود

گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود
چون نیست قسمتت، به دلت تیر میشود

گاهی صدای بارش باران که دلرباست
با چتر تک سواره چه دلگیر میشود

گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد
من کم شوم ز یار، چه تفسیر میشود

گاهی مسیر عشق، ز پیکار عقل و دل
از تیزی و خطر، چو شمشیر میشود

گاهی که منطقت ندهد پاسخت به دل
باید نشست و دید، چه تقدیر میشود..

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

بوی بهار می شنوم از صدای تو 
نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو 


ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من 
ای بوی هر چه گل ، نفس آشنای تو 


ای صورت تو آیه و آیینه خدا 
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو 


صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر 
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو 


رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام 
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو 


چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود 
ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو 


امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من 
فردا عصای خستگی ام شانه های تو 


در خاک هم دلم به هوای تو می تپد 
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو 


همبازیان خواب تو خیل فرشتگان 
آواز آسمانیشان لای لای تو 


بگذار با تو عالم خود را عوض کنم: 
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو 


این حال و عالمی که تو داری، برای من 
دار و ندار و جان و دل من برای تو 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

عمری است لبخندهای لاغرِ خود را 

در دل ذخیره میکنم

باشد برای روزِ مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نامِ روزِ مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثلِ همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز 

روزِ مبادا باشد..."


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

ﺍﻟﻮ ﺳﻼﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺪﺍﺳﺖ؟

ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﻣﺰﺍﺣﻤﯽ ﮐﻪ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ ...

ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻟﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﺳﺖ ...

ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺳﻼﻡ ﻭﺍﺟﺐ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﺪ٬ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺟﺪﺍﺳﺖ؟

ﺍﻟﻮ....ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻗﻄﻊ ﻭ ﻭﺻﻞ ﺷﺪ!

ﺧﺮﺍﺑﯽ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﮐﻪ ﻋﯿﺐ ﺳﯿﻢ ﻫﺎﺳﺖ؟؟؟

ﭼﺮﺍ ﺻﺪﺍﯾﺘﺎﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ ؟ﮐﻤﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ٬

ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ؟ﺧﻮﺏ ﻭ ﺻﺎﻑ ﻭ ﻭﺍﺿﺢ ﻭ ﺭﺳﺎﺳﺖ؟

ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﮐﻨﻢ ...

ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﺩ ﻫﺎ ﺷﻔﺎﺳﺖ !

ﺩﻝ ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺒﮏ ﺷﻮﻡ٬

ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎﺳﺖ ...

ﺍﻟﻮ٬ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ٬ ﺑﺎﺯ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﺷﺪﻡ٬

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ٬ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ... ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍﺳﺖ!... 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

ای از بهشت باز دری پیش چشم تو!

افسانه ای ست حور و پری پیش چشم تو

 

صورتگران چین همه انگار خوانده اند

زیباشناسی نظری پیش چشم تو

 

باید به جای نرگس و مستی بیاوریم

تصویرهای تازه تری پیش چشم تو
 

 

"زین آتش نهفته که در سینه ی من است"

خورشید شعله ... نه، شرری پیش چشم تو

 

هر شب ز چشم تو نظری چشم داشتیم

دارد دعای ما اثری پیش چشم تو؟

 

چیزی نداشتم که کنم پیشکش، به جز

دیوان شعر مختصری پیش چشم تو


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
 
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
 
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
 
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
 
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
 
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام‌هایشان

جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان

درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های ساده‌ی سرودنم

درد می‌کند

انحنای روح من

شانه‌های خسته‌ی غرور من

تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است

کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام

بازوان حس شاعرانه‌ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه‌ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می‌زند ورق

شعر تازه‌ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟ 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه‌ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد

تو چه فکر می‌کنی؟

کدام یک درست گفته‌اند

من که فکر می‌کنم

 گل به راز زندگی اشاره کرده‌است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

 بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال

ای همچو شعر حافظ و تفسیر مثنوی
شرح تو غیر ممکن و تفسیر تو محال

عنقای بی نشانی و سیمرغ کوه قاف
تفسیر رمز و راز اساطیر تو محال

بیچاره ی دچار تو را چاره جز تو چیست ؟
چون مرگ ، ناگزیری و تدبیر تو محال

ای عشق ، ای سرشت من ، ای سرنوشت من !
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال


 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

ای عشق

از آتش ، اصل و نسب داری

از تیره ی دودی و از دودمان باد

آب از تو طوفان شد

خاک از تو خاکستر

از بوی توآتش

 در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین

چون بیستون ویران

هرکوه بی فرهاد

کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما

از نسل غم بودند

ارث پدر ما را

اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد

بوی تو می آید

تنها تو می مانی

ما می رویم از یاد

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری 

همه جا می نگری 

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران ، خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟ 

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست …؟


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

ای آرامش ساحل !

با توام

ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبود ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم ! غم مبهم !

ای نمی دانم !

هر چه هستی باش !

اما کاش ...

نه ، جز اینم آرزویی نیست :

هر چه هستی باش !

اما باش !


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا            خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها                    خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور             بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او                  هر ستاره پولکی از تاج او

اطلسی پیراهن او آسمان                    نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب ، طنین خنده اش           سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب                    برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست             هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود             از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین            خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ، اما در میان ما نبود                  مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت              مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا          از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند این کار خداست              پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است       آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم ، کورت می کند             تا شوی نزدیک ، دورت می کند

کج گشودی دست ، سنگت می کند         کج نهادی پا ، لنگت می کند

تا خطا کردی ، عذابت می کند              در میان آتش ، آبت می کند

با همین قصه ، دلم مشغول بود            خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم              در دهان شعله های سر کشم

در دهان اژدهایی خشمگین                 بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا             در طنین خنده ی خشم خدا

نیت من در نماز و در دعا                  ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود          مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه                 مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ ، مثل خنده ای بی حوصله              سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود               مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر           راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا                  خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر، این جا کجاست            گفت این جا خانه ی خوب خداست

گفت این جا می شود یک لحظه ماند        گوشه ای خلوت ،نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد          با دل خود گفت و گویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین             خانه اش این جاست ؟ ، این جا درزمین ؟

گفت آری خانه ی او بی ریاست            فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است            مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی             نام او نور و ، نشانش روشنی

خشم ، نامی از نشانی های اوست         حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است           مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنا می دهد             قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست         قهر او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست             این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر            از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد            نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود             چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا            دوست باشم دوست پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد             سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد            صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چک چک مثل باران راز گفت               با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد            مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند           با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد             با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت            می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا                  پیش از این ها فکر می کردم خدا.....


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

صبح یک روز سرد پائیزی

روزی از روز های اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز

جمع بودند دور هم خوشحال

 

بچه ها غرق گفتگو بودند

باز هم در کلاس غوغا بود

هر یکی برگ کوچکی در دست!

باز انگار زنگ انشاء بود

 

تا معلم ز گرد راه رسید

گفت با چهره ای پر از خنده 

باز موضوع تازه ای داریم

آرزوی شما در آینده

 

شبنم از روی برگ گل برخاست

گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم

ابر باشم دوباره آب شوم

 

دانه آرام بر زمین غلتید

رفت و انشای کوچکش را خواند

گفت باغی بزرگ خواهم شد

تا ابد سبز سبز خواهم ماند

 

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم

مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ

گرم راز و نیاز خواهم شد

 

جوجه گنجشک گفت میخواهم

فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم

در دل آسمان رها باشم

 

جوجه کوچک پرستو گفت:

کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم

باز پیغمبر بهار شوم

 

جوجه های کبوتران گفتند:

کاش میشد کنار هم باشیم

توی گلدسته های یک گنبد

روز و شب زایر حرم باشیم

 

زنگ تفریح را که زنجره زد

باز هم در کلاس غوغا شد

هر یک از بچه ها بسویی رفت

و معلم دوباره تنها شد

 

با خودش زیر لب چنین می گفت:

آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید!

بچه ها ، آرزوی من این است


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : پنجشنبه نهم دی ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم 

تصویر هزار آینه حیرانی خویشم 

 

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه

هر بار پشیمان ،  ز پشیمانی خویشم

 

عالم همه هرچند که زندان من و توست 

از این همه آزادم و زندانی خویشم

 

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست

چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

 

فردایی اگر باشد باز از پی امروز 

شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم .....


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود ، اگر عشق نبود

 

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره کبود ، اگر عشق نبود

 

از آینه ها ، غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

 

در سینه ی هر سنگ، دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

 

بی عشق ، دلم جز گرهی کور چه بود؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

 

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

با تیشه ی خیـــال تراشیده ام تو را

در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را
 

 

از آسمــان ، بــه دامنـــم افتاده آفتاب؟

یا چون گل ، ازبهشت خدا چیده ام تو را ؟
 

 

هرگل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمـام گلهــــا بوییده ام تـــــــــــو را
 

 

رؤیای آشنای شب و روز عمــــر من!

در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را
 

 

از هــر نظر، تـــــو ، عین پسند دل منی

هم دیده ، هم ندیده ، پسندیده ام تو را
 

 

زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست

زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را
 

 

با آنکه جـز سکوت ، جوابم نمی دهی

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را
 

 

از شعر و استعـاره و تشبیه برتــــری

با هیچکس بجز تو ، نسنجیده ام تو را

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : دوشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

نه !

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار                

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

 خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کسی را

که دوستر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

 یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند...

پس

من با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

نا گفته می گذارم ...

تا روزگار بو نبرد ...

گفتم که ...

کاری به کار عشق ندارم !


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

 

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد

مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد

 

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیره ی دودی ، از دودمان باد

 

آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد

 

هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست به باد

 

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر ما را ، اندوه مادر زاد

 

از خاک ما در باد بوی تو می آید

تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد ..


 


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

دیشب دوباره

 

گویا خودم را خواب دیدم:

در آسمان پر می‌کشیدم

و لا‌به‌لای ابرها پرواز می‌کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم

یک مشت پر دیدم

یک مشت پر، گرم و پراکنده

پایین بالش

در رختخواب من نفس می‌زد

آن‌گاه با خمیازه‌ای ناباورانه

بر شانه‌های خسته‌ام دستی کشیدم

بر شانه‌هایم

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال

احساس می‌کردم!


برچسب‌ها: قیصر امین پور

تاريخ : دوشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

اما

 

با این همه

تقصیر من نبود

که با این همه...

با این همه امید قبولی

در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست

از خوبی تو بود

که من

بد شدم !


برچسب‌ها: قیصر امین پور

پیج رنک

دانلود آهنگ