هوای تو
به نام آنکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند
تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۸ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

من در آئینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم.
 

آه میبینم، میبینم
 

تو به اندازهٔ تنهایی من خوشبختی
 

من به اندازهٔ زیبایی تو غمگینم.
 

چه امید عبثی!
 

من چه دارم که تو را درخور؟
 

- هیچ.
 

من چه دارم که سزاوار تو؟
 

- هیچ.
 

تو همه هستی من
 

تو همه زندگی من هستی.
 

تو چه داری؟
 

- همه چیز
 

تو چه کم داری؟
 

- هیچ.

 


برچسب‌ها: حمید مصدق

تاريخ : پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

آه ، ای عشق تو در جان و تن من جاری

دلم آن سوی زمان

با تو آیا دارد

ــ وعده ی دیداری ؟

ــ چه شنیدم ؟

تو چه گفتی ؟

ــ آری ؟!




برچسب‌ها: حمید مصدق

تاريخ : چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

امروز بی مقدمه قطعه شعری از حمید مصدق را به یاد آوردم

و در پی آن پاسخ فروغ فرخزاد به آن را .

بد ندیدم که هر دو قطعه را در اینجا بیاورم :

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

" جواب زيباي فروغ فرخزاد به حميد مصدق":

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


برچسب‌ها: حمید مصدق, فروغ فرخزاد

تاريخ : دوشنبه دوم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

گاه می اندیشم،

 

خبر مرگ مرا ، با تو ، چه کس می گوید ؟

 


برچسب‌ها: حمید مصدق

تاريخ : پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی،

روی تو را

کاشکی می دیدم .

شانه بالازدنت را،

- بی قید -

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد -

و تکان دادن سر را که

-عجب! عاقبت مرد؟

-افسوس!

کاشکی می دیدم.

من با خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟!»
 


برچسب‌ها: حمید مصدق

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

 

میروم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

 

میروم از رفتنم دلشاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

 

گرچه تو تنهاتر ازمن میروی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

 

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را


برچسب‌ها: حمید مصدق

پیج رنک

دانلود آهنگ