هوای تو
به نام آنکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند
تاريخ : سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

جنجال ازدواج پسر 16 ساله ایرانی با دو دختر در یک شب  عکس

 

 

پسر ۱۶ ساله ایرانی که در یک شب و به طور همزمان با دو دختر ازدواج

کرده، با گذشت دو هفته از عروسی میگوید از زندگی مشترک با هر دو

عروس احساس خوشبختی میکند.

این داماد نوجوان همراه با همسرانش در خانه پدری زندگی میکند و برای

هر عروس، اتاق جداگانه ای در نظر گرفته است.

 محمد در یک شب با دو دختر به پای سفره عقد نشست و با حمایت مالی

خانواده‌اش، مراسم عروسی مفصلی برای دو نوعروسش تدارک دید.

او که در مرز کاشمر و نیشابور زندگی میکند، عاشق دختر همسایه اش

شد در حالی که خانواده ها دختر عمه اش را برای او نامزد کرده بودند و

قرار بود با دختر عمه اش به نام فاطمه ازدواج کند؛ وقتی موضوع ازدواج

با دختر همسایه را در خانواده اش مطرح کرد با مخالفت شدید آنها روبه رو شد

چون در سنت آنها رسم بود که حتماً پسر جوان با دختر یکی از بستگان ازدواج

کند ، ضمن اینکه از بچگی خانواده‌ها قرار ازدواج این پسر دایی و دختر عمه

را گذاشته بودند.

 پسر ۱۶ ساله وقتی مخالفت خانواده اش را برای ازدواج با دختر همسایه دید

آنها را تهدید کرد که اگر این دختر را برایش نگیرند ، خانواده را برای همیشه

ترک میکند و قید ازدواج با دختر عمه اش را می زند.

به این ترتیب خانواده ها موافقت کردند آقا محمد با دختر عمه برای رعایت

سنت خانوادگی و با دختر همسایه به خاطر عشق و علاقه ازدواج کند.

داماد نوجوان با زرنگی بالاخره به خواسته اش رسید و شب عروسی هر دو

عروس در کنارش نشستند و خطبه عقد خوانده شد.

هر دو عروس بله را گفتند و محمد با لبخند رضایت به آرزویش رسید و

نوعروسشان با او به حجله رفتند. اکنون که حدود دو هفته از عروسی این

نوجوان با دو عروس می گذرد ، او از زندگی اش راضی است و میگوید:

من سربازی نرفته ام. امیدوارم حالا با داشتن دو عروس بتوانم معاف شوم

چون باید خرج زندگی دو نفر را تامین کنم، در واقع مرد دو تا خانواده هستم

و به همه پسرهای ایرانی توصیه میکنم

مثل من دوتا زن داشته باشند که از زندگی لذت ببرند!


برچسب‌ها: زن, ازدواج

تاريخ : یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

توی مراسم خواستگاری پدر و مادر عروس طوری میگن دختر بزرگ

 

کردیم زحمتشو کشیدیمممممممممممم...............

انگار پدر و مادر دوماد پسرشونو از تو پشمک حاج عبداله یا

از ایران خودرو تحویل گرفتن خخخخخخخخخخ

 

دیگه از هر کوچه ای که رد میشی یه ماشین پارکه باید


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج, خواستگاری

تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

 

یه ریاضیدان عروسی می کنه ...


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج

ادامه مطلب...
تاريخ : دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

۱) یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت شما باشه

 

2) ناز و لفت و لیس رو بذارید كنار.

 

 3) در معرض دید باشید، گذشت اون زمان كه می گفتن: 

 

من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سایه می رنجم.

 

4) سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. 

 

بالاتر كه برین همچین بگی نگی از دهن می افتین.

 

 5) تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج كنید، 

 

اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشید.

 

 6) دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون كنید، 

 

یه وقت كتابشو دور گردنتون آویزون نكنید كه گردن لطیفتون كج می شه.

 

 7) پسر های فامیل بهترین و در دسترس ترین طعمه ها هستند،

 

 رو هوا بقاپیدشون.

 

 8) رو شكل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید،

 

 پسرهای خوشگل، دچار مشكل هستن...!

 

 9) توی اجتماع فر بخورید، با مردم قاطی شید، 

 

با ننه صغری و بی بی عذرا نشست و برخاست كنید، 

 

همینا هستن كه شاه دوماد می سازن واستون.

 

 10) در پوشش دقت كنید، لباس چسب و كوتاه 

 

فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می كنه، 

 

یه پوشش سنگین و اندكی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.

 

 11) مهمون كه میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی كنید، 

 

خلاصه یه چشمه بیاین كه بععععله ما هم هستیم.

 

 12) سعی كنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه

 

 بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد كه دخترم قربونش

 

 برم اینجوریه و اونجوریه...

 

 13) تا مامانه و باباهه می گن دخترمون دیگه وقته 

 

عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حركات

 

 و سكناتتون این نظر رو تایید كنید و دنبالشو بگیرید.

 

 14) بالاخره اگه خدای نكرده می خواین جزو اون یك میلیون و

 

 هفت صد هزار دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای

 

 این مملكت دوماد شن، كه نمی شن) هر چی دارید، رو كنید،

 

 منظورم اعضا و جوارحتون نیست منظورم كمالات و هنرمندیاتونه


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج, خواستگاری

تاريخ : سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

 

دخــتـری کــرد سـوال از مــادر

....


برچسب‌ها: طنز, ازدواج

ادامه مطلب...
تاريخ : یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

يارو زن ميگيره،

فرداي روز ازدواجش رفيقش ميبينه با اعصاب خورد نشسته يک

گوشه داره ...


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج

ادامه مطلب...
تاريخ : سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

آگهی ازدواج...

 

آقايي هستم تحصيل کرده ، زيبا ، با موهاي مشکي ،  چشم هاي میشي ،

اندامي مناسب ، کاملا معاشرتي ، داراي آپارتمان و ماشين آخرين مدل و

با وضع مالي عالي

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

که حاضر به ازدواج با هيچ زني نيستم ....

فقط آگهي دادم دلتون بسوزه !!


برچسب‌ها: طنز, ازدواج

تاريخ : سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

پاسبان مردي به راهي ديد و گفتا کيستي؟                

گفت: فردي بي خيال و فارغ و آزاده ام

 

گفت: از بهر چه مي رقصي و بشکن مي زني؟            

گفت: چون داراي شور و شوق فوق العاده ام

 

گفت: اهل خاک پاک اصفهاني يا اراک؟                        

گفت: اهل شهر آباد و خوش آباده ام

 

گفت: خيلي شاد هستي، باده لابد خورده اي             

گفت: هم از باده خور بيزارم ، هم از باده ام

 

گفت: از جام وصال نازنيني سرخوشي؟                      

گفت: از شهوت پرستي هم دگر افتاده ام

 

گفت: پس شايد قماري کرده، پولي برده اي                

گفت: من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

 

گفت: پولي از دکان يا خانه اي کش رفته اي؟               

گفت: دزدي هم نمي چسبد به وضع ساده ام

 

گفت: آخر هيچ سرگرمي نداري روز و شب؟                  

گفت: سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

 

گفت: لابد ثروتي داري و دلشادي به پول؟                    

گفت: من مستضعف و مسکين مادر زاده ام

 

گفت: آيا راستي آهي نداري در بساط؟                    

گفت: خود پيداست اين از وصله ي لباده ام

 

گفت: گويا کارمند ساده اي يا کارگر؟                        

گفت: بيکارم ولي از بهر کار آماده ام

 

گفت: بيکاري و بي پولي؟ پس اين شادي ز چيست؟   

گفت: يک زن داشتم، اينک طلاقش داده ام!

 


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج

تاريخ : شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

پسره میگه من عاشقتم میخوام باهات ازدواج کنم.

دختر: خونه داری؟

نه...

دخترحرفشو قطع میکنه: بی ام و داری؟

نه...

چقدر حقوق میگیری؟

پسر: حقوق ندارم آخه...

دختر: برو گمشو چی فکر کردی به من پیشنهاد دادی؟ و میره

پسربا خودش می گه: من چندتا ویلا دارم خونه واسه چی؟

یه پورشه با یه بنز دارم بی ام و دوست ندارم.

چجوری حقوق بگیرم وقتی خودم مدیر شرکتم؟

و اینگونه بود که پسررفت ودختر ( تـــــُـــرشید )


برچسب‌ها: طنز, ازدواج

تاريخ : یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

مردها كاين گريه در فقدان همسر مي كنند

   بعد مرگ همسر خود،خاك بر سر مي كنند!

      خاك گورش را به كيسه،سوي منزل مي برند!

             دشت داغ سينه ي خود،لاله پرور مي كنند

                چون مجانين!خيره برديوار و بر در مي شوند

                خاك زير پاي خود از گريه،هي !تر مي كنند

      روز و شب با عكس او،پيوسته صحبت مي كنند

ديده را از خون دل درياي احمر مي كنند!

   در ميان گريه ها شان،يك نظر!باقصد خير!!

          بر رخ ناهيد و مينا و صنوبر مي كنند !

              بعد چندي كز وفات جانگداز! او گذشت

                    بابت تسليت خود! فكر ديگر مي كنند

   دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال

 جانشين بي بديل يار و همسر ميكنند

   كج نينديشيد!! فكر همسر ديگر نيند!

      از براي بچه هاشان ،فكر مادر مي كنند!


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

اندر باب ازدواج...

 

با گفتن یک "بله" به من محرم شد      

 

 هم همسر و هم همدل و هم همدم شد

 

از امر خدا پس از گذشت یک عمر    

    

با حفظ سمت فرشته ی مرگم شد!


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !

 

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !

دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

 

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند

 

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !

 

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!

بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !

 

بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند

 

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند

 

کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !

از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!

 


برچسب‌ها: طنز, زن, ازدواج

تاريخ : شنبه دوم دی ۱۳۹۱ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

دلنوشته دختران مجرد :

از کلاس اول خواندیم آن مرد آمد ! آن مرد با اسب آمد !

ما که ترشیدیم ، مرتیکه با خر هم نیامد و باز هم بابا نان داد !

 

 


برچسب‌ها: طنز, ازدواج

تاريخ : شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

ازدواج مانند رفتن دسته جمعي به رستوران است  ‘  هر چي كه دلت مي خواد سفارش مي دي ‘ 

 

 اما وقتي غذاي  بقيه را مي بيني مي گويي اي كاش آن غذاها را سفارش داده بودم . 


برچسب‌ها: ازدواج

پیج رنک

دانلود آهنگ