من از اين قسمت و تقدير بدم مي آيد
و از اين واژه ي دلگير بدم مي آيد
پَر پرواز مرا روي پريدن بستند
چقَدَر از غل و زنجير بدم مي آيد
به قرارم نرسيدي تو ولي فهميدم
كه چرا از خبر دير بدم مي آيد
چقَدَر تشنه ي ديدار تو هستم بانو
نگو از عاطفه ي پير بدم مي آيد
و پُر از سفره ي خالي شده ام باور كن
به خدا از شكم سير بدم مي آيد
شده روباه در اين جنگل زيبا سلطان
من از اين جنگل بي شير بدم مي آيد
منِ خرداد شده روح بهاري دارم
و ز شهريور و از تير بدم مي آيد
تو خودت با دل سبزت به خيالم برگرد
من از اين واژه ي تقدير بدم مي آيد
برچسبها: رضا جمشیدی
از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماند
یک فصل پر از حادثه ی زرد به جا ماند
از مرد بزرگی که تو در خاطره اش بود
یک رهگذرِ خسته ی شبگرد به جا ماند
از آن همه دل دادن و مجنون تو بودن
یک حسِ سراسر کسل و سرد به جا ماند
از تو که دلت معنی احساس و وفا بود
یک عاشق هرجایی نامرد به جا ماند
تا زوج شدن یک مژه بر هم زدنی بود
اما دل تنها شده ای فرد به جا ماند
در آخر این قصه به جز خنده ی تلخت
یک مرد که تنها شد و دق کرد به جا ماند
برچسبها: رضا جمشیدی
یعنی تو نباشی و دمی زنده بمانم ؟... به خدا نه
جز اسم قشنگ تو بيايد به زبانم ؟ .... به خدا نه
یعنی که از اینجا بروی ، دور شوی تا ده بالا
ساکت بنشینم و فقط اشک چکانم ؟.... به خدا نه
یعنی تو نباشی و نیایی و نخواهی که بیایی
يك خانم ديگر بشود سرو چمانم ؟.... به خدا نه
چشمان تو را بر سر صبحانه ی هر صبح نبینم
يك لحظه به راحت گذرد وقت و زمانم ؟.... به خدا نه
احساس تو در باور رنجیده ی اين مرد نباشد
آنگاه در انظاركسي شعر بخوانم ؟ ... به خدا نه
يك موي سيه از سر تو كم بشود ، در عوضش هم
بخشند به من سلطنت هر دو جهانم ؟.... به خدا نه
يك روز زبانم بشود لال ، در اين خاك نشيني
من پاي بر اين خاك مقدس بكشانم ؟ .... به خدا نه
یک روز بيايد كه به غير از گل زيباي تو گويم
این جمله ی مخصوص كه«درد تو به جانم»؟ .... به خدا نه
برچسبها: رضا جمشیدی
دختر ساده ی همسایه ی بی طاقتیم
من همان عاشق دلباخته ی پاپتیم
پشت این بام ، پُراز زمزمه هایم شده است
پشت این بام سه سالست که جایم شده است
مثل رویای کبوتر پُرِ پرواز شدم
سالها پیش ، به دستور تو آغاز شدم
چشم تو مرجع تقلید امورم شده است
دیدنت لحظه ی طغیان غرورم شده است
اینقَدَر زل زده ام بر در و دیوار شما
حفظ هستم همه ی حالت آن پنجره ها
صبحها ، سفره ی صبحانه ی من رو به شماست
چشم تو نان و پنیرست و دهانت مرباست
مثل یک میخ که بر قاب قدیمی زده اند
چشمهایم به خیابان تو ثابت شده اند
من همان سایه ی دیوانه ی همراه توام
مرد بی حیلت با غیرت دلخواه توام
رفتنت دلهره ی خاص خودش را دارد
دل من تا عدد چند بگو بشمارد
دیر کردی کلماتم به تپش افتادند
آش نذری به همه پنجره ها می دادند
تا بیایی ، سرِاین کوچه نگهبان هستم
مثل ویرانه ی ویرانه ی ویران هستم
بی تو اینجا چقَدَر مثل بیایان شده است
مثل آغازی پُر از نقطه ی پایان شده است
من که کنکور دو چشمان تو را خوب شدم
من که با رتبه ی عالی به تو منصوب شدم
حق من ، این همه را منتظرت بودن نیست
حق من از تو فقط بی خبرت بودن نیست
شاید این بار بیایی و ببینی رفتم
این سخن را به تو از عمق وجودم گفتم
عشق ، بعضی دفعاتش نرسیدن دارد
اشک مردی که شکسته ست چه دیدن دارد
برچسبها: رضا جمشیدی
دیشب دوباره باز هم در خواب دیدمت
دیوانه ی لبت شدم وقتی چشیدمت
دارم حسود می شوم دست خودم که نیست
از بس که از دهان این مردم شنیدمت
کارم شده نقاشی و هی پاره می کنم
استاد قابلی شدم از بس کشیدمت
هی فکر می کنم تو جزئی از وجودمی
یک قطعه ی جواهری ، با جان خریدمت
هر لحظه ای دلم برایت تنگ می شود
دارم شکسته می شوم از بس ندیدمت
برچسبها: رضا جمشیدی
زندگی عکس الفبای کلاس اول است
ضجه هایش راحتی های کلاس اول است
دختری پایش برهنه و کنارش کاسه ای
طرح آینده ی سارای کلاس اول است
پیرمردی چشمهایش مملو از اندوه بود
سرگذشت تلخ بابای کلاس اول است
نان که بابایم برایش شب نخوابی می کند
واژه ی آسان املای کلاس اول است
گوشه ای کز کردن و از عاشقی دم نزدن
آخرین تصمیم کبرای کلاس اول است
این درخت زرد و پژمرده که قد خمیده است
آن درخت سبز و زیبای کلاس اول است
فصل تابستان و مادر دار قالی می زند
«میم»کوچک،حرف رویای کلاس اول است
بچه ی اکرم که دیشب از مریضی جان سپرد
همکلاس سبز دنیای کلاس اول است
بودن و ماندن و خندیدن و بی غصه و غم
بهترین موضوع انشای کلاس اول است
از الف تا یای آخر حرف عشق تازه بود
آنچه شد عکس الفبای کلاس اول است
برچسبها: رضا جمشیدی
