هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند
روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود
استاد سؤالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد .
مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت .
استاد دوباره سؤال خود را پرسید
و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت.
و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند
و چوب را بر پای لیلی بست و لیلی را فلک کرد .
لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت .
بعد از کلاس لیلی با پای کبود و لنگان لنگان قدم بر می داشت
که مجنون با عصبانیت دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت :
دیوانه مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی
لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت
استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت :
لیلی نه کر بود و نه لال
از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد
اما از ضربه آهسته دست تو اشکش در آمد
من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق فلک کردن او را داشتم
اما تو عشقش بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی .
مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی .
برچسبها: داستان
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می
کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و
مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست
کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از
خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او
داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی
دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر
درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به
زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود
برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد،
هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به
بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو
نمی فروشم!
برچسبها: داستان
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر
و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ، وپانزده سال از خودم بزرگتر بود ، اون هر روز
به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود،
ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد ، منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده
میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم ، اونم میگفت: ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو
میگفت عزیزم! پیرزن همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ « دریاچه قو» چایکوفسکی
رو بهش یاد میداد خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، بهرحال
تمرین رو بی استعدادیش چربید و داشت کم کم یاد میگرفت...
اما پشت دیوار ، حال وروز من چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزن همسایه فقط
بلده همین آهنگ رو یاد بده و بعد از این کلاس تمام میشه واسه همین دست بکار شدم ویه
روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم ونت هارو جابجا
کردمو دوباره سرجاش گذاشتم روز بعد و روزهای بعد دختره اومد وشروع کرد به نواختن
دریاچه قو،شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار میزدن وپیرزن جیغ میکشید روح
چایکوفسکی هم توی گور میلرزید اما کسی که لذت میبرد من بودم پیرزن چون هوش
وحواس درست حسابی نداشت متوجه نشد . همه چیز خوب بود هرروز صدای زنگ در
وممنون عزیزم های هرروز. وصدای بد پیانو. تا اینکه یه روز پیرزن مرد فکرکنم دق
کرد ، بعد از اون دیگه اون دختررو ندیدم تا بیست سال بعد، فهمیدم توی شهرکنسرت
تکنوازی پیانو گذاشته یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش.اما دیگه لاغر نبود،عینکی هم نبود،
تمام آهنگارو با تسلط کامل زد تا رسید به آهنگ آخر، دیدم همون برگه های نت تقلبی رو
گذاشت روی پیانو، اینبار علاوه بر روح چایکوفسکی و روح پیرزنه تن خودمم داشت
میلرزید، دریاچه قو رو به مضحکی هرچه تمام اجراکرد، وقتی تموم شد سالن رفت روی
هوا از صدای تشویقها. از جاش بلندشد وتعظیم کرد واسم آهنگ رو گفت اما اسم آهنگ
دریاچه قو نبود...اسمش شده بود....« وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود"
وودى آلن
برچسبها: داستان
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و
چون توانائی پرداخت برای خریدن حیوانی جهت سوار شدن نداشت پیاده سفر كرده و خدمت
دیگران میكرد .
تا در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع آوری هیزم به اطراف رفت، در زیر درختی مرد ژنده
پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد و دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم
كسب روزی به اینجا پناه آورده است و یک هفته است كه خود و خانواده اش در گرسنگی به سر
میبرند.
چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت : برو . مرد بینوا گفت : مرا رضایت نیست تو در سفر
حج در سختی باشی تا من برای فرزندانم توشه ای ببرم . شیخ گفت : حج من ، تو بودی و اگر
هفت بار گرد تو طواف كنم بهتر از آن است که هفتاد بار زیارت آن بنا كنم .
برچسبها: داستان
سلام پسر ..
نمیگویم پسرم چون هیچ فرزندی با مادری که با غم و رنج و خون دل خوردن او را تنهایی بزرگ
کرده اینجوری رفتار نمیکرد ... ساعت از یازده شب گذشته و من روی تختم به گذشته پر از دردم
فکر میکنم .. از وقتی که برای دلخوشی همسرت و راحتی خودت از دست غرغرهای یک پیرزن
مرا در خانه سالمندان رها کردی برایم فرصتی شد که در بی کسی وتنهایی به زندگی گذشته ام
فکر کنم ...
حال قلم دست گرفته ام ومیخواهم گذشته ام را مثل یک وصیت نامه برایت بنویسم تا اگر روزی
بدستت رسید بدانی مادرت چگونه زندگی کرد...
کودک بودی وتازه راه رفتن را آموخته بودی که پدرت ما را تنها گذاشت ورفت ...از آنجا که من
و پدرت بخاطر عشق به هم قید خانواده هایمان را زده بودیم و با هم از شهر خودمان کوچ کرده
بودیم دیگر کسی را نداشتیم که ما را حمایت کند .. تصمیم گرفتم روی خوشبختی خودم را سیاه
کنم تا تو را در آینده خوشبخت ببینم ... زنی ناتوان وضعیف بودم کمر مردانه بستم و به هر دری
زدم تا زندگی را بچرخانم ... ناگوار و تلخ است سینه ای مالامال از دردهای پنهان و حقایقی تلخ
داشته باشی ولی نتوانی آنها را برای همه فاش کنی .. شب های زیادی را با غم ، صبح کردم و
روزهای زیادی را با رنج شب کردم...زندگیم بسی رنج آور و تلخ بود...بارها به اجبار خنده های
مصنوعی بر لب داشتم و دزدکی با اشک بازی میکردم ...مادرت خنده هایش تلخ تر از گریه دیگران
بود ...برای بزرگ شدن تو سالها بر هرکس و ناکس لبخند زدم ...اینگونه پیر وناتوان و زشت نبودم
.. برنا بودم وزیبا ... رد نگاه هرزه زیادی را میان خیابانها و کوچه های این شهر درنده گم کردم ...
بخاطر تو خودم را بارها کوچک و خوار کردم ... در هر خانه ای یک شغل عوض کردم ..یکروز رخت
شور ، یکروز پرستار بچه ، نظافتچی خانه های بالای شهر و ...با رؤیای خوش قد کشیدن تو رنج
کشیدم و شکوه نکردم .... درد کشیدم و ناله نکردم ...تحقیر شدم وسکوت کردم ... به خیال خوش
آن روزهای تلخ داشتم نهالی را بزرگ میکردم که در سالهای پیری وناتوانی بتوانم چندصباح باقی
مانده را با خیال آسوده زیر سایه اش استراحت کنم .. افسوس تمام آن رؤیاهای خوش قدیمی
حال تبدیل به کابوس شدند ویگانه پسرم مرا در اوج ناتوانی ودرماندگی گوشه خانه فراموش
شدگان رها کرد ورفت .. دردی سخت مرا می آزارد .. سالها خوشبختی را از خودم دزدیدم و
زیبایی و جوانیم را زیر چادر سیاهی پنهان کردم و لذتها را بر خودم حرام کردم تا آینده تو را روشن
ببینم ... با دست های خالی و پاهای برهنه تو را به آرزوهات رساندم ..بزرگ شدی و درس
خواندی .. صاحب شغل واعتبار شدی ولی گذشته ات را زود فراموش کردی ...ناجوانمردانه چشم
بر تمام زخمها و دردهای گذشته مادرت بستی ...با تمام بی وفایی هایت باز هیچوقت ترا از
دعاهایم بی نصیب نخواهم گذاشت .. حال دیگر میخواهم بغض هایم را در این خلوت و بی کسی
بترکانم ویک دل سیر بر حال خودم گریه کنم ..امشب غمها برایم مهمانی گرفته اند .. فقط یک
وصیت .. پسرم مواظب پایانت باش .. فرزندت بزرگ میشود و عاقبت تو هم پیر .. مکافات عمل در
همین دنیا هست و چوب خدا بیصدا ..
از ته دل دعایت میکنم ..
شیرم حلالت پسر و
خدانگهدار ..
برچسبها: داستان
به هنگام اشغال روسیه توسط ناپلئون دسته ای از سربازان وی ، درگیر جنگ شدیدی در یکی از
شهر های کوچک آن سرزمین زمستان های بی پایان بودند که ناپلئون به طور تصادفی ، از
سربازان خود جدا افتاد .
گروهی از قزاق های روس، ناپلئون را شناسایی کرده و تا انتهای یک خیابان پیچ در پیچ او را
تعقیب کردند . ناپلئون برای نجات جان خود به مغازه ی پوست فروشی ، در انتهای کوچه ی بن
بستی پناه برد . او وارد مغازه شد و نفس نفس زنان و التماس کنان فریاد زد : خواهش می کنم
جان من در خطر است ، نجاتم دهید . کجا می توانم پنهان شوم ؟
پوست فروش پاسخ داد عجله کنید . اون گوشه زیر اون پوست ها قایم شوید و ناپلئون را زیر
انبوهی از پوست ها پنهان کرد . پس از این کار بلا فاصله قزاق های روسی از راه رسیدند و فریاد
زدند : او کجاست ؟ ما دیدیم که وارد این مغازه شد . علی رغم اعتراض پوست فروش قزاق ها
تمام مغازه را گشتند ولی او را پیدا نکردند و با نا امیدی از آنجا رفتند. مدتی بعد ناپلئون از زیر
پوست ها بیرون خزید و درست در همان لحظه سربازان او از راه رسیدند
پوست فروش به طرف ناپلئون برگشت و پرسید : باید ببخشید که از مرد بزرگی چون شما چنین
سوالی می کنم اما واقعا می خواستم بدونم که زیر آن پوست ها با اطلاع از این که شاید آخرین
لحظات زندگی تان باشد چه احساسی داشتید ؟
ناپلئون تا حد امکان قامتش را راست کرد و خشمگینانه فریاد کشید : با چه جرأتی از من یعنی
امپراطور فرانسه چنین سوالی می پرسی؟
محافظین این مرد گستاخ را بیرون ببرید، چشم هایش را بسته و اعدامش کنید. خود من شخصاً
فرمان آتش را صادر می کنم .
سربازان پوست فروش بخت برگشته را به زور بیرون برده و در کنار دیوار با چشم های بسته قرار
دادند . مرد بیچاره چیزی نمیدید ولی صدای صف آرایی سربازان و تفنگ های آنان که برای شلیک
آماده می شدند را می شنید و به وضوح لرزش زانوان خود را حس می کرد . سپس صدای ناپلئون
را شنید که گلویش را صاف کرد و با خونسردی گفت : آماده ..... هدف .....
با اطمینان از این که لحظاتی دیگر این احساسات را هم نخواهد داشت، احساس عجیبی سراسر
وجودش را فرا گرفت و به صورت قطرات اشکی از گونه هایش سرازیر شد. سکوتی طولانی و
سپس صدای قدم هایی که به سویش روانه میشد... ناگهان چشم بند او باز شد. او که از تابش
یکباره ی آفتاب قدرت دید کاملی نداشت ، در مقابل خود چشمان نافذ ناپلئون را دید که ژرف و پر
نفوذ به چشمان او می نگریست.
سپس ناپلئون به آرامی گفت : حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم؟
برچسبها: داستان
از پيغمبر سئوال شد:يارسول الله،ما وقتي صحبتمون،حرفمون با يکي تموم ميشه، پايان
کلاممون، او را به خدا مي سپاريم، به بيان پارسي مي گوييم:خداحافظ و به زبان عربي مي
گوييم:في امان الله، اگر بدون خداحافظي کردن در وسط سخن گفتن از او جدا بشيم، نوعي
بي ادبي مي پنداريم...
شما وقتي در معراج با خدا هم صحبت شديد ، پايان جمله که نمي توانستيد به ذات خدا
عرضه بداريد:تو را به خدا مي سپارم! آخرين جمله ي رد و بدل شده بين شما و خدا چه
بود؟ حضرت فرمودند:پايان صحبت، خداوند سبحان به من "ياعلي" گفت، من نيز به خداي
خود " يا علي" گفتم. اين آخرين جمله بين من و ذات مقدس خدا بود. ياعلي ( ع )
برچسبها: داستان, مذهبی
روزى حضرت عیسى (ع) از صحرایى میگذشت. در راه به عبادتگاهى رسید که عابدى
در آنجا زندگى میکرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانى که به
کارهاى زشت و ناروا مشهور بود از آنجا گذشت. وقتى چشمش به حضرت عیسى (ع) و
مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند و همان جا ایستاد و گفت: «خدایا من از
کردار زشت خویش شرمندهام. اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟ خدایا!
عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر.»
مرد عابد تا آن جوان را دید سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این
جوان گناهکار محشور مکن.»
در این هنگام خداى برترین به پیامبرش وحى فرمود که به این عابد بگو: «ما دعایت را
مستجاب کردیم و تو را با این جوان محشور نمیکنیم، چرا که او به دلیل توبه و پشیمانى،
اهل بهشت است و تو به دلیل غرور و خودبینى، اهل دوزخ.»
برچسبها: داستان, مذهبی
گویند روزی حضرت خیام بساط عیش و مستی گسترده بود و مشغول صفا .
ناگهان بادی آمد و جام می او را انداخت و شکست .
خیام نگاهی به آسمان کرد و گفت:
ابریق مرا شکستی ، ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی ؟!
خاکم به دهن ، مگر تو مستی ربی ؟!
ناگهان صورتش سیاه شد . باز رو به آسمان کرد و گفت:
ناکرده گنه در این جهان کیست بگو ؟
آن کس که گنه نکرد ، چون زیست بگو ؟
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو ؟!
صورتش دوباره سفید شد .
اینجا بود که از خداوند خواست که او را نزد خودش ببرد و سرش
را بر زمین گذاشت و بمرد !!
برچسبها: داستان
ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ
ﺑﻮﺩﻧﺪ .
ﻗاﺗﻞ ﺍﺯ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﺘﯽ ﻣﻬﻢ ﺩﺭﻗﺒﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ ...
ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ...
ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ!!!
ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﮑﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!
ﺁﺭﺍﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ
ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ، ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ
ﻧﺸﻮﺩ...
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ
ﮔﺮﻓﺖ ...
ﺷﺎﻩ ﺑﺰﺭﮒ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﻗﺎﺗﻞ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ!!!
ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ!!!!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ!!!
برچسبها: داستان
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟ همه با ترس
و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش
سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان به راه افتاد و باهم چند
قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمردگفت که میخواهد تمام
آنها را قربانی کند وبین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .
پیرمرد وجوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و
به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما
هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش
نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه می کنید ؟
به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود .
برچسبها: داستان, طنز
می گویند وقتی رضاشاه تصمیم گرفت که بانک ملّی را تاسیس کند برای بازاری ها پیغام
فرستادکه از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند . هیچکدام از تجّار بازار حاضر به اینکار
نشدند . وقتی خبر به خانم فخرالدّوله ٬ مالک بسیار ثروتمند و خواهرمظفّرالدین شاه و مادر
مرحوم دکتر امینی رسید ٬ به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از
بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم .
و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تاسیس شد .
یکی از قوانینی که در زمان رضاشاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها وادارات
بود ٬ به این ترتیب هرکس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمیتوانست مغازه اش را
تعطیل کند .
روزی رضاشاه با اتومبیلش از خیابانی میگذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است ٬
ناراحت شد و دستور داد صاحب مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند .
کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است ٬ آن مرد را نزد شاه
آوردند.
شاه پرسید : پدرسوخته چرا مغازه ات را بسته ای ؟
مرد ارمنی جواب داد : قربانت گردم امروز سالروز قتل مسلم بن عقیل است من فکر
کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم !
شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حق با عرق فروش ارمنیست ٬ آنوقت وی را مرخص کرد
و رو به همراهانش گفت :
" در این کشور یک مرد واقعی داریم ٬ آنهم خانم فخرالدّوله است ! و یک مسلمان واقعی
داریم ٬ آنهم قارپط ارمنی است !
برچسبها: داستان
از بایزید بسطامی سئوال کردند این حسن شهرت را از کجا آوردی ؟
گفت : شبی مادر از من آب خواست . دقایقی طول کشید تا آب را بیاورم . وقتی به کنارش
رفتم خواب مادر را در ربود . دلم نیامد بیدارش کنم . به کنارش نشستم تا پگاه مادر چشمان
خویش را باز کرد و وقتی کاسه آب را در دست من دید پی به ماجرا برد و گفت : فرزندم
, امیدوارم که نامت عالمگیر شود .
بدینسان بایزید بسطامی مرد خرد و آگاهی و عرفان , شهرت خویش را مرهون دعای مادر
میداند.
برچسبها: داستان, مادرانه
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم
شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا
بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا
میکشی و...
خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و
چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت
آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم
و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین
پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و
با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم !
چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ...
دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم
ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس
گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل
میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین!
اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان
دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه
مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش
داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی
قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ...
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!
اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد
روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور
کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
برچسبها: داستان
(( ام سليم همسر ابوطلحه انصاري)) از زنان جليله هاشميه بود.
هنگامي كه ابوطلحه از او خواستگاري كرد گفت: تو مرد شايسته اي
هستی اما چه كنم كه كافري و من زني مسلمانم . اگر اسلام بياوري،
مهريه همان اسلام آوردنت باشد.
((ابوطلحه)) بعد از قبول اسلام از اصحاب بزرگ پيامبر صلي الله عليه
و آله بشمار مي رفت. در جنگ احد پيش روي پيامبر صلي الله عليه و آله
تيراندازي مي كرد؛ پيامبر صلي الله عليه و آله بر روي پنجه پا بلند مي شد
تا هدف تير او را مشاهده كند.
در اين جنگ سينه خود را جلو سينه ي پيامبر صلي الله عليه و آله
نگاه داشته، عرض مي كرد: سينه من سپر جان مقدس شما باشد پيش از
آنكه تير به شمار رسد، مايلم سينه مرا بشكافد.
ابوطلحه پسري داشت كه بسيار مورد علاقه او بود، اتفاقاً مريض شد.
مادر پسر، ام سليم از زنان با جلالت اسلام بود.
همين كه احساس كرد نزديك است فرزند فوت شود، ابوطلحه را خدمت
پيامبر صلي الله عليه و آله فرستاد. پس از رفتنش بچه از دنيا رفت.
ام سليم او را در جامه اي پيچيده، كنار اطاق گذاشت.
فورا غذاي مطبوعي تهيه نمود و خويش را براي پذيرائي شوهر آراست.
وقتي ابوطلحه آمد، حال فرزند خود را پرسيد، در جواب گفت:
خوابيده است. پرسيد: غذائي آماده است ؟ گفت: آري، غذا را آورد باهم
صرف كردند و پس از غذا از نظر غريزه جنسي نيز خود را
بي نياز كرده ، در آن بين كه شوهر بهترين دقائق لذت جنسي را داشت،
ام سليم به ابوطلحه گفت: چندي پيش امانتي از شخصي نزد من بود،
آن را امروز به صاحبش رد كردم، از اين موضوع كه نگران نيستي ؟
گفت: چرا نگران باشم وظيفه تو همين بود.
ام سليم گفت: پس در اين صورت به تو مي گويم فرزندت امانتي بود از
خدا در دست تو، امروز امانت را خدا گرفت.
((ابوطلحه)) بدون هيچ تغيير حالي گفت من به شكيبائي از تو كه مادر او
بودي سزاوارترم.
از جا حركت كرده غسل نمود و دو ركعت نماز خواند، پس از آن خدمت
پيامبر صلي الله عليه و آله رسيد، فوت فرزند و عمل ام سليم را به عرض
آن جناب رسانيد.
پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: خداوند در آميزش امروز شما بركت دهد
آنگاه فرمود: شكر مي كنم خداي را كه در ميان امت من نيز زني همانند
زن صابره بني اسرائيل قرار داد.
برچسبها: داستان, مذهبی
می گویند در دوران قبل که پاسگاه های ژاندارمری در مناطق مرزی و
روستایی و دور از شهرها وجود داشته و اکثراً مأموران مستقر در آنها
از نقاط دیگر برای خدمت منتقل می شدند باید مدت زیادی را دور از اقوام
و بستگان سپری می کردند کما اینکه سفر و رفت وآمد به سهولت فعلی نبوده
شاید بعضی مواقع حتی در طول سال هم امکانی برای مسافرت مأموران به
شهر موطن خود پیش نمی آمد و به همین خاطر معدود خانه سازمانی در
اختیار فرمانده پاسگاه و برخی مأموران دیگر قرار می گرفت.
همسر یکی از فرماندهان پاسگاه که به تازگی هم ازدواج کرده و چندین ماه
از زندگیشان دور از شهر و بستگان در منطقه خدمت همسرش می گذشت
بدجوری دلتنگ خانواده پدری اش شده بود چندین بار از شوهرش درخواست
می کند که برای دیدن پدر ومادرش به شهرشان به اتفاق هم یا به تنهایی
مسافرت کند ولی هر بار شوهرش به بهانه ای از زیر بار موضوع شانه
خالی می کند.
زن که در این مدت با چگونگی برخورد مأموران زیر دست شوهرش و
بعضاً مکاتبات آنها برای گرفتن مرخصی و غیره ، کم و وبیش آشنا شده بود
به فکر می افتد حالا که همسرش برای خواسته وی اهمیتی قائل نمی شود او
هم به صورت مکتوب و به مانند مأموران ، درخواست مرخصی برای رفتن و
دیدن خانواده اش بکند ، پس دست به کار شده و در کاغذی درخواست کتبی به
این شرح می نویسد:
جناب ..... فرمانده محترم ... اینجانب .... همسر حضرتعالی مدت چندین
ماه است پس از ازدواج با شما دور از خانواده و بستگان خود هستم حال که
شما بدلیل مشغله بیش از حد کاری فرصت سفر و دیدار بستگان را ندارید
بدینوسیله درخواست دارم که با مرخصی اینجانب به مدت .. برای مسافرت
و دیدن پدر ومادر واقوام موافقت فرمائید. " با احترام ..... همسر شما ".
و نامه را در پوشه مکاتبات همسرش می گذارد .
چند وقت بعد جواب نامه به این مضمون بدستش میرسد:
سرکار خانم... عطف به درخواست مرخصی سرکارعلیه جهت سفر برای
دیدار اقوام با درخواست شما به شرط تامین جانشین موافقت میشود.
فرمانده ...
برچسبها: داستان, طنز
در بنی اسرائیل زنی زناکار بود، که هرکس با دیدن جمال او، به گناه
آلوده می شد ! درب خانه اش به روی همه باز بود، در اطاقی نزدیک
در، مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را
به دام می کشید، هرکس به نزد او می آمد، باید ده دینار برای انجام
حاجتش به او می داد!
عابدی از آنجا می گذشت، ناگهان چشمش به جمال خیره کننده زن افتاد،
پول نداشت، پارچه ای نزدش بود فروخت، پولش را برای زن آورد و در
کنار او نشست، وقتی چشم به او دوخت، آه از نهادش برآمد که ای وای بر
من که مولایم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام، من و مخالفت
با حق! با این عمل تمام خوبی هایم از بین خواهد رفت!!
رنگ از صورت عابد پرید، زن پرسید این چه وضعی است.
گفت: از خداوند می ترسم، زن گفت: وای بر تو! بسیاری از مردم آرزو
دارند به اینجایی که تو آمدی بیایند.
گفت: ای زن! من از خدا می ترسم، مال را به تو حلال کردم مرا رها کن
بروم، از نزد زن خارج شد در حالی که بر خویش تأسف و حسرت
می خورد و سخت می گریست!
زن را در دل ترسی شدید عارض شد و گفت: این مرد اولین گناهی بود
که می خواست مرتکب شود، این گونه به وحشت افتاد؛ من سال هاست
غرق در گناهم، همان خدایی که از عذابش او ترسید، خدای من هم هست،
باید ترس من خیلی شدیدتر از او باشد؛ در همان حال توبه کرد و در را
بست و جامه کهنه ای پوشید و روی به عبادت آورد و پیش خود گفت:
خدا اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می دهم، شاید با من
ازدواج کند! و من از این طریق با معالم دین و معارف حق آشنا شوم و
برای عبادتم کمک باشد.
بار و بنه خویش را برداشت و به قریه عابد رسید، از حال او پرسید،
محلش را نشان دادند؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با
آن مرد الهی گفت، عابد فریادی زد و از دنیا رفت، زن شدیداً ناراحت شد.
پرسید از نزدیکان او کسی هست که نیاز به ازدواج داشته باشد؟
گفتند: برادری دارد که مرد خداست ولی از شدت تنگدستی قادر به ازدواج
نیست، زن حاضر شد با او ازدواج کند و خداوند بزرگ به آن مرد شایسته و
زن بازگشته به حق ، پنج فرزند عطا کرد که همه از تبلیغ کنندگان
دین خدا شدند!
برچسبها: داستان, زن
آوردهاند که:
سالها پیش خواجه شمسالدین محمد شاگرد نانوایی بود.
عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد که دختری بود زیبا رو
بنام شاخه نبات.
در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن
آموزش داده میشد و شمسالدین در اوقات بیکاری پشت در
کلاس می نشست و به قرآن خواندن آنان گوش میداد.
تا اینکه روزی از شاخه نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد
" من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج میکنم که بتواند
100 درهم برایم بیاورد! " 100 درهم، پول زیادی بود که از
عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمیآمد که بتوانند این پول را فراهم کنند!
عده ای از خواستگاران شاخه نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت
تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و
ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند!
در بین خواستگاران خواجه شمسالدین محمد نیز به مسجد محل رفت و
با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند
40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و
شبها نیز به مسجد میرفت و راز و نیاز میکرد تا اینکه در شب چهلم
توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخه نبات رفت و اعلام
کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخه نبات
ازدواج کند.
شاخه نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از
این لحظه خواجه شمسالدین شوهر من است.
شمسالدین با شاخه نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و
از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز
بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد.
اما شاخه نبات ممانعت کرد. خواجه شمسالدین با ناراحتی از خانه شاخه نبات
خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد.
سحرگاه که از مسجد باز میگشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی
او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی
هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شدهام، نمیتوانم این کار را انجام دهم
اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت
بنوش، خواجه شمسالدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه میبینی ؟
گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه میبینی؟
گفت: حس میکنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید،
گفتند: چه میبینی؟
گفت :حس میکنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و
شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آیندهی مردم گفتن و
دیگر سراغی هم از شاخه نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه
رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و
شاه لقب لسانالغیب و حافظ را به او داد.
(لسانالغیب چون از آینده مردم میگفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود).
تا اینکه شاخه نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال
او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود
دور کند به درد زندگی نمیخورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.
★این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبریست کزآن شاخه نباتم دادند★.
برچسبها: داستان
یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.
آنها در شهر به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین
اختلافی با هم نداشتند مشهور بودند .
توی این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند
تا علت مشهور بودنشون (رازخوشبختی شون رو)بفهمند.
سردبیر میگه : آقا واقعاً باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور
ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای
ماه عسل رفتیم . اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف
انتخاب کردیم . اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود . ولی اسب
همسرم به نظر یه کم سركش بود . سر راهمون اون اسب ناگهان پرید
و همسرم رو از زین انداخت همسرم خودشو جمع و جور کرد و به
پشت اسب زد وگفت : این بار اولته .
" بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهي با آرامش
به اسب كرد و گفت: اين باردومته .
بعد سوار اسب شد و راه افتاديم . وقتی که اسب برای سومین بار
همسرم رو انداخت ؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد
و با آرامش شليك كرد و اون اسب رو كشت .
سر همسرم داد كشيدم و گفتم : چيكار كردي رواني ؟ديوونه شدي؟
حيوون بيچاره رو چرا كشتي؟
همسرم یه نگاهی به من کرد وگفت
" اين باراولته".......!
برچسبها: داستان, طنز
روزی آقای بهجت در رابطه با بزرگواری و اغماض ائمه اطهار
ـ صلوات الله علیهم ـ فرمودند:
« در نزدیکی نجف اشرف، در محل تلاقی دو رودخانه فرات و
دجله آبادیی است به نام «مصیب»، که مردی شیعه برای زیارت
مولای متقیان امیر المؤمنین علیه السلام از آنجا عبور می کرد و
مردی از اهل سنت که در سر راه مرد شیعه خانه داشت همواره
هنگام رفت و آمد او چون می دانست وی به زیارت حضرت علی
علیه السلام می رود او را مسخره می کرد.
حتی یک بار به ساحت مقدس آقا جسارت کرد، و مرد شیعه خیلی
ناراحت شد.
چون خدمت آقا مشرف شد خیلی بی تابی کرد و ناله زد که:
تو می دانی این مخالف چه می کند.
آن شب آقا را در خواب دید و شکایت کرد آقا فرمود: او بر ما حقی
دارد که هر چه بکند در دنیا نمی توانیم او را کیفر دهیم.
شیعه می گوید عرض کردم: آری، لابد به خاطر آن جسارتهایی که او
می کند بر شما حق پیدا کرده است؟!
حضرت فرمودند: بله او روزی در محل تلاقی آب فرات و دجله نشسته
بود و به فرات نگاه می کرد، ناگهان جریان کربلا و منع آب از
حضرت سید الشهدا علیه السلام به خاطرش افتاد و پیش خود گفت:
عمر بن سعد کار خوبی نکرد که اینها را تشنه کشت، خوب بود به آنها
آب می داد بعد همه را می کشت، و ناراحت شد و یک قطره اشک از
چشم او ریخت، از این جهت بر ما حقی پیدا کرد که نمی توانیم او را
جزا بدهیم.
آن مرد شیعه می گوید: از خواب بیدار شدم، به محل برگشتم، سر راه
آن سنی با من برخورد کرد و با تمسخر گفت: آقا را دیدی و از طرف
ما پیام رساندی؟! مرد شیعه گفت: آری پیام رساندم و پیامی دارم.
او خندید و گفت: بگو چیست؟ مرد شیعه جریان را تا آخر تعریف کرد.
وقتی رسید به فرمایش امام علیه السلام که وی به آب نگاهی کرد و به
یاد کربلا افتاد و ...،
مرد سنی تا شنید سر به زیر افکند و کمی به فکر فرو رفت و گفت:
خدایا، در آن زمان هیچ کس در آنجا نبود و من این را به کسی نگفته
بودم، آقا از کجا فهمید.
بلافاصله گفت: أشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله،
و أن امیرالمؤمنین علیاً ولیّ الله و وصیّ رسول الله
و شیعه شد.»
برچسبها: داستان, مذهبی
یه بار فرودگاه بودیم دیدیم یه دختر خوشکل و معصوم وایساده
یه گوشه داره واکس میفروشه.
دلمون سوخت با دوستم گفتیم بریم ازش بخریم و کمکی کرده باشیم .
خلاصه رفتیم پیشش گفتیم "خانوم دونه چند
؟" برگشت گفت "70000 تومن" ...
گفتم "مگه این واکسو از چی ساختن خانوم؟"...
چشتون روز بد نبینه یه لبخندی زد و گفت:
" آقا اینا خاویاره واکس نیست!
برچسبها: داستان, طنز
در آن دورانی که کسی نمیتوانست به وجود توالت عمومی اطمینان
داشته باشد ، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را برنامهریزی کرد.
مهمانخانهء کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسهء محلّی بود در نظر
گرفت و اطاقی رزرو کرد.
چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامهای
به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانهء مزبور WC وجود دارد
یا خیر.
مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان انگلیسی نداشت.
نزد کشیش محلّی رفت و پرسید که WC به چه معنی است.
کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی
احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم
مزبور طالب Wayside Chapel
است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامهای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:
خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما میرسانم که در 9 مایلی
مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشهای از درختان کاج قرار
گرفته و اطراف آن را چشماندازی زیبا فرا گرفته است.
این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز
است.
چون انتظار میرود افراد بسیاری در ماههای تابستان به اینجا بیایند،
توصیه میکنم زودتر تشریف بیاورید..
امّا، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد.
این وضعیت مطلوبی نیست به خصوص اگر عادت داشته باشید مرتّباًً
به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC
ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد.
واقعهء بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده نفر نشسته بودند.
مشاهدهء سیمای آنها و شادمانی آشکار بسیار دلپذیر بود.
از هر زاویه میتوان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم بیمار شده و اخیراً
نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبهای که رفته میگذرد
که البتّه برای او بسیار دردناک است.
البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان
میآورند و تمام روز را آنجا میگذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است.
دیگران ترجیح میدهند قبل از وقت بیاییند و تا آخرین لحظه هم بمانند.
به آن بانوی محترم توصیه میکنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا
نوازندهء اُرگ نیز میآید و همراهی میکند.
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد
میشود زنگ میزند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمنگاه مخملی
برای همه فراهم میکند چون بسیاری بر این باورند که مدّتها است چنین
چیزی لازم بوده است.
چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار
دهم که همه بتوانند شما را ببینند.
با احترامات فائقه – مدیر مدرسه
خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ...
و البتّه هیچوقت دیگر به هندوستان نرفت.
برچسبها: داستان, طنز
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم ، داشته صد و هشتاد تا
تو اتوبان میرفته،
یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!
خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل
موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ
ازش جلو زد!
دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر
از بغلش رد شد!!
طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده .
خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه:
آقا ! من مخلصتم،فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :
والله … داداش… خدا پدرت رو بیامرزه وایستادی!…
کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!
نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی
پیشرفت های قابل ملاحظه ای دارند
ببینید کش شلوارشان! به کدام مدیر گیر کرده
برچسبها: داستان, طنز
زنه ميره پرنده فروشي، ميگه: من يك طوطي باهوش ميخوام.
يارو ميبردش جلوي يك قفس، ميگه: خانم اين باهوش ترين طوطيه
كه من تاحالا ديديم.
زنه به طوطيه ميگه: سلام طوطي. طوطيه ميگه: سلام خانم!
زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه، بعد فردا با يه آقايي
بيام خونه، تو چي ميگي؟! طوطيه ميگه: ميگم سلام هرزه خانم!!
زنه بهش بر ميخوره و ميگه: واه! چه طوطيه بي ادبي! من اينو نميخوام!
يارو فروشندهه ميگه: خانم شما اصلاً ناراحت نباشين. من دو هفته باهاش
كار ميكنم، اخلاقش درست ميشه.
خلاصه زنه دو هفته بعد مياد، به طوطيه ميگه: سلام طوطي.
طوطيه ميگه: سلام خانم. زنه ميگه: من اگه تو رو بخرم و ببرم خونه،
بعد فردا با يه آقايي بيام خونه تو چي ميگي؟!
ميگه: ميگم سلا م خانم. خوش اومدين آقا!
زنه ميگه: اگه با دو تا آقا بيام چي؟!
طوطيه ميگه: سلام خانم، خوش آمدين آقايون!
زنه ميگه: اگه با سه تا آقا بيام چي؟! باز طوطي همونو ميگه.
خلاصه همينجور تعداد آقايون زياد ميشه تا ميرسن به شيش تا آقا.
يهو طوطيه شاكي ميشه، ميگه:
ببين محمود آقا ! نگفتم خانم هرزه است
برچسبها: داستان, طنز
چند مرد در رختکن يک باشگاه ورزشى مشغول لباس پوشيدن بودند
که تلفن یکیشون که روى نيمکت بود زنگ زد.
مرده گوشى را برداشت، دکمه صداى بلند آن را فعّال کرد و شروع
به حرف زدن کرد. توجه بقيه هم به مکالمه تلفنى او جلب شد.
مرد: سلام
زن: عزيزم، منم. تو هنوز توى باشگاهى؟
مرد: آره
زن: من الآن توى مرکز خريد هستم. اينجا يک مغازه ، پالتو پوست
خيلى قشنگى داره که قيمتش سه ميليون تومنه. از نظر تو اشکالى نداره
بخرم؟
مرد: چه اشکالى داره؟ اگه خوشت اومده بخر.
زن: ضمناً از جلوى يک ماشين فروشى رد شدم. يک بنز2007 خيلى
خوشگل گذاشته بود پشت ويترين.
مرد: چند بود؟
زن: 45 ميليون تومن
مرد: باشه، بخرش. فقط مطمئن شو که دست اول باشه
زن: عالى شد! آخرين چيز هم اين که اون خونهاى که پارسال ديديم
يادته؟ صاحبش حالا راضى شده نهصدو پنجاه ميليون تومن بفروشدش.
مرد: بهش بگو نهصد ميليون. فکر کنم قبول کنه. ولى اگه هيچ جورى
قبول نکرد.پنجاه ميليون اضافهش را هم بده. خونه خيلى خوبيه.
زن: باشه. خيلى ممنون. دوستت دارم عزيزم. مىبينمت.
مرد: خداحافظ! مواظب خودت باش.
مرد تلفن را قطع کرد. بقيه مردها در رختکن باشگاه هاج و واج به او
نگاه مىکردند و دهنشان باز مونده بود.
مردى که تلفن را جواب داده بود لبخندى زد و پرسيد:
اين تلفن موبايل مال کى بود؟
برچسبها: داستان, طنز
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ رفیقام ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮﺩ و می گفت :
ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، پسرا ﺗﺎ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ
ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩﻥ!
ﯾﻪﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ 50
ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ ﻓﮏ ﮐﻦ .
ﯾﻬﻮﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔت : ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ:
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻭﺱ ﺷﺪﻡ
ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺷﺒﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ
ﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ!
ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ :
ﻣﻦﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ ﺑه او ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ
ﺑﭽﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ! ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺶ ﺑﺮﺳﻪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ
ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺷﺪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮﮐﻼﺳﺎﺕ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!
آﻗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻼﺱ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﺷﺪ !!!!
استاده حرف نداشت :))
برچسبها: داستان, طنز
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب
نیست و به دنبال اوگشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه
نشسته بود و به دیوار زل زده بود ودر فکری عمیق فرو رفته بود
و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوهمینوشید پیدا کرد …
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع
شب اینجا نشستی؟!شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم ، ۲۰سال پیش که تازه همدیگه
رو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟! زن که حسابی تحت تاثیر قرار
گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو
توی اتاقت غافلگیر کرد ؟! زن در حالی که روی صندلی کنار
شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مردبغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت
من نشونه گرفت وگفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال
میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم
محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!
برچسبها: داستان, طنز, زن
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر
درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.
وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد.
تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش
برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که
کلاه خود را روی زمین پرت کند.
لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.
اوهمه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای
نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگرچنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد
و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد.
میمون ها هم همان کار را کردند.
او کلاهش را برداشت،میمون ها هم این کار را کردند.
نهایتاً کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را
نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه رااز روی زمین برداشت
و در گوشی محکمی به او زد و گفت :
فکر می کنی فقط تو پدربزرگ داری ؟!
برچسبها: داستان, طنز
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش راطلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد
او را وسوسه کند .
اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر
هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد
خیاط اعتراف کرد .
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به
معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد .
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز
کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم
برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت : بفرمایید ، خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت
بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد .
هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فوراً داستان آن
زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع
طلاق داد .
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت : کمی صبر کن .
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت: همان پارچه ی زیبایی
را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم
به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش
کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم .
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
برچسبها: داستان, زن
مطلب زیر رو در جایی خوندم
فکر کنم که خوندنش برای شما هم خالی از لطف نباشه .
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده میکرد،
دست او را گرفتم و ...
برچسبها: داستان
ادامه مطلب...
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای
رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه . وقتی در حال گریه كردن
بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن
گفت : كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی
برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه" فرشته
دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید
كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز
هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این
تبر توست؟ جواب داد: آره .
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن
خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه
راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شكن داشت گریه می كرد كه
فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم
افتاده توی آب. " فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید :
زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد.
" تو تقلب كردی، این نامردیه " هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من
منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم
تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه
به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و
من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته،
من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل
بود كه این بار گفتم آره.
نكته اخلاقی:
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده .
برچسبها: داستان, طنز, زن
غول چراغ جادو
یک روز زن و شوهری در حیاط مشغول توپ بازی بودند که زن
ضربه ای محکم به توپ زد و توپ مستقیم رفت به سمت شیشه های
خونه همسایه که در اون نزدیکی بود و ...
برچسبها: داستان, طنز
ادامه مطلب...
متن زیر رو در جایی خوندم خیلی به دلم نشست :
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت .
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ
چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدید آمد ، هیچ دختری حاضر نبود
کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه
قرار داشت .
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت
که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از
. جمله من پیدا کند
او گفت : اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است
که می توان به او اعتماد کرد .
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه
می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود .
به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا
و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور آموزان را داده بود .
آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود
که واقعاً به حرف هایش ایمان داشن و دقیقاً به جنبه های مثبت
فرد اشاره می کرد.
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا
و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم
که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک
ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ،
دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم .
دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید
برچسبها: داستان
چند حکایت کوتاه از بهلول
بهلول وداروغه :
دو همسایه با هم نزاع کرده نزد داروغه آمدند .
داروغه سبب نزاع را ازآندو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا می کرد که :
لاشه سگ مرده ای که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تراست وباید
آن را از کوچه بردارد .
اتفا قا بهلول هم درآن محضربود.
داروغه ازبهلول سوال کرد :
دراین باب عقیده شما چیست؟ بهلول گفت :
کوچه مال عموم است وبه هیچکدام ازاین دو نفر مربوط نیست واین کار
بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ رااز
میان کوچه فوری بردارند .
آمدن بهلول از قبرستان وسوال از او:
روزی بهلول ازقبرستان می آمد، از او پرسید ند:
ازکجا می آیی ؟ گفت :
ازپیش این قافله که دراین سرزمین نزول کرده اند . گفتند :
آیا از آنها سوالا تی هم کرده ای ؟ فرمود :
آری ، از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکت و کوچ خواهید نمود ،
جواب دادند که : ما انتظار شما را داریم تا هروقت همگی به ما
ملحق شدید،حرکت کنیم .
بهلول وشاعر:
شاعری که درحضوربهلول به یاوه سرایی مشغول بود ، گفت:
می خواهم اشعارم رابه دروازه های شهرآویزان کنم .
بهلول در جواب گفت:
کسی چه می داند که این اشعار را شما سروده اید،مگر اینکه تو
راهم با اشعارت به دروازه ها آویزان کنند تا مردم بدانند که این
اشعار راشما گفته اید
بهلول ودعای باران:
بهلول روزی عده ای از مردم رادید که به بیابان می روند تا از
خداوند طلب باران کنند، چونکه چند سالی بودباران نیامده بود.
مردم عده ای از اطفال مکتب را همراه خود می بردند.
بهلول پرسید که :
اطفال را کجا می برید؟
درجواب گفتند:
چون اطفال گناهکارنیستند،دعای آنها حتما مستجاب خواهد شد .
بهلول گفت: اگر چنین است،پس نباید هیچ مکتبداری تا کنون زنده باشد.
گفتگوی بهلول با مرد عرب :
بهلول روزی با عربی همراه شد .
از عرب پرسید :اسم شما چیست ؟
عرب در جواب گفت :مطر .یعنی (باران ).
بهلول گفت : کنیه تو چیست ؟
عرب گفت :ابوالغیث . یعنی ( پدر باران ) .
بهلول پرسید : پدرت نامش چیست ؟
عرب گفت : فرات .بهلول پرسید : کنیه پدرت چیست ؟
عرب گفت : ابوالفیض . یعنی (پذر اب باران )
بهلول پرسید :نام مادرت چیست ؟
عرب جواب داد : سحاب . یعنی (ابر).
بهلول پرسید : کنیه او چیست ؟
عرب گفت : ام اابحر. یعنی ( مادر دریا )
بهلول گفت : تو رو به خدا صبر کن تا کشتی پیدا کنم و
سوار شوم ، وگر نه می ترسم در همراهی تو غرق شوم .
برچسبها: داستان
« زن وشوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت
و پیر زن هرگز زیربار نمی رفت وگله های شوهرش رو
به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.این بگو مگوها همچنانش
ادامه داشت.تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد وبرای اینکه
ثابت کند زنش در خواب خرو پف می کند وآسایش اورا مختل کرده
است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سرو صدای خرناس های
گوشخراش همسرش را ضبط می کند.پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود
وشادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خرو پف های شبانه
او داردبه سراغ همسر پیرش می رود واو را صدا می کند.
غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است !
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی
آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. »
راستی چرا ما قدر نعمتهایی رو که داریم تا وقتی که آنها را از دست ندهیم
نمی دانیم؟ نعمت سلامت، نعمت جوانی،نعمت داشتن همسر خوب یا
پدر ومادر مهربان و...!شاعری گفته :
شکر نعمت، نعمتت افزون کند
کفر نعمت از کفت بیرون کند
بیایید در این باره بیشتر فکر کنیم و پیش از آنکه از نعمت های فراوانی
که برخورداریم، محروم شویم، قدرشان رابدانیم وشکر گزار شان باشیم.
برچسبها: داستان
مَردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این
که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره
و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو
خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر
کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با
موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد.
من هم بیمعطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم
هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا
راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم
یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور
داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ
خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند
به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت
دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در روباز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا
کم آورده بودم.
شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود.
برچسبها: داستان, طنز
ﺭﻭﺯﯼ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩﺳﺮﺯﻣﯿﻦ
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﮐﺮﺩ . ﭘﺎﺩﺷﺎﻩﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺁﺭﺗﻮﺭ
ﺭﺍ ﺑﮑﺸﺪ ﺍﻣﺎ ﺗﺤﺖ ﺗﺎﺛﯿﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﻭﺍﻓﮑﺎﺭ ﻭ ﻋﻘﺎﯾﺪﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼﻭﯼ ﺷﺮﻃﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺑﻪ
ﺳﺆﺍﻝ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺸﮑﻠﯽﭘﺎﺳﺦ ﺩﻫﺪ . ﺁﺭﺗﻮﺭ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺟﻮﺍﺏ
ﺁﻥ ﺳﻮﺍﻝﺭﺍ ﺑﯿﺎﺑﺪ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮑﺴﺎﻝ ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﻧﻤﯽﺷﺪ،
ﮐﺸﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﺪ . ﺳﺆﺍﻝ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ: ﺯﻧﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ؟
ﺍﯾﻦ ﺳﺆﺍﻟﯽ ﺣﺘﯽ ﺍﮐﺜﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﻫﻮﺵ ﺭﺍ ﻧﯿﺰﺳﺮﮔﺸﺘﻪ ﻭ
ﺣﯿﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺭﺗﻮﺭﺟﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﭘﺮﺳﺶ
ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺣﻞ ﺑﺎﺷﺪ . ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪﭘﺬﯾﺮﺵ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﻁ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻥ
ﺑﻮﺩ، ﻭﯼ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍﺑﺮﺍﯼ ﯾﺎﻓﺘﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﺆﺍﻝ ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﯾﮏ
ﺳﺎﻝ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ . ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺍﺵ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ
ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪﻧﻈﺮﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ : ﺍﺯ ﺷﺎﻫﺰﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﮐﺸﯿﺶ ﻫﺎ، ﺍﺯ
ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ، ﻭ ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﻟﻘﮏ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺑﺎﺭ… . ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﻪﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﻫﯿﭻ ﮐﺴﯽ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺖ ﭘﺎﺳﺦ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺨﺸﯽﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ.
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺯﻥ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ
ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪﮐﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﯾﻦ ﺳﺆﺍﻝ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ، ﻣﺸﻮﺭﺕ ﮐﻨﺪ.
ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﻣﯽﺭﻓﺖ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩ ﻭﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺑﻪ
ﺍﺧﺬ ﺣﻖﺍﻟﺰﺣﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺑﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺳﺎﻝ ﻓﺮﺍ ﺭﺳﯿﺪ، ﺁﺭﺗﻮﺭ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﺎﺭﻩﺍﯼ ﺑﻪ
ﺟﺰ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﺑﺎ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﯿﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ. ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﺳﺆﺍﻝ
ﺭﺍ ﺑﺪﻫﺪ، ﺍﻣﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺁﺭﺗﻮﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﻨﺪ .
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﯿﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟُﺮﺩ ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ، ﻧﺰﺩﯾﮑﺘﺮﯾﻦﺩﻭﺳﺖ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﻭ
ﻧﺠﯿﺐ ﺯﺍﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺩﻻﻭﺭ ﻭ ﺳﻠﺤﺸﻮﺭ ﺁﻥﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ ! ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺍﺯ
ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ. ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﯿﺮ؛ ﮔﻮﮊﭘﺸﺖ،
ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭ ﺯﺷﺖﺑﻮﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺖ، ﺑﻮﯼ ﮔﻨﺪﺍﺏ ﻣﯿﺪﺍﺩ،
ﺻﺪﺍﯾﺶﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﻭ ﺯﺷﺖ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞﺗﺤﻤﻞ
ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺍﻭ ﯾﺎﻓﺖ ﻣﯿﺸﺪ . ﺁﺭﺗﻮﺭﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﺑﺎ ﭼﻨﯿﻦ
ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻧﻔﺮﺕ ﺍﻧﮕﯿﺰﯼ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﻧﭙﺬﯾﺮﻓﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ
ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮﺗﺤﺖ ﻓﺸﺎﺭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺍﻭﺭﺍ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﮐﻨﺪ ﭼﻨﯿﻦ
ﻫﺰﯾﻨﻪﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﺭﺍ ﺗﻘﺒﻞ ﮐﻨﺪ . ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ
ﺑﺎﺧﺒﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩ . ﺍﻭ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ
از ﺧﻮﺩﮔﺬﺷﺘﮕﯽ ﺍﯼ ﻗﺎﺑﻞ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﺑﺎ ﺟﺎﻥ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ . ﺍﺯﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻣﺮﺍﺳﻢ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺁﻧﺎﻥ ﺍﻋﻼﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﺳﻮﺍﻝﺭﺍ ﺩﺍﺩ . ﺳﺆﺍﻝ ﺁﺭﺗﻮﺭ
ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ : ﺯﻧﺎﻥ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻨﺪ؟
ﭘﺎﺳﺦ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ : ” ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﺴﺌﻮﻝﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺑﺎﺷﻨﺪ .“ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻓﻬﻤﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ
ﯾﮏﺣﻘﯿﻘﺖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺭﺍ ﻓﺎﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﺎﻥ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺑﻪ ﻭﯼ
ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﻫﻢ ﺷﺪ . ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ،ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺁﺭﺗﻮﺭ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻭﯼ ﻫﺪﯾﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﻭ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﯿﺮﯾﮏ ﺟﺸﻦ ﺑﺎﺷﮑﻮﻩ
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺰﺍﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﻣﺎﻩ ﻋﺴﻞ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﺸﺪ ﻭ ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﺧﻮﺩﺵ
ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏﺗﺠﺮﺑﻪ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﻋﻮﺩ ﺑﺎ
ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺣﺠﻠﻪ ﺷﺪ . ﺍﻣﺎ، ﭼﻪ ﭼﻬﺮﻩ ﺍﯼ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩ؟
ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﺯﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺖ
ﻣﻨﺘﻈﺮﺵ ﺑﻮﺩ . ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟
ﺯﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻟﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻭﯼ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥﺟﺎﺩﻭﮔﺮﯼ
ﭘﯿﺮ ﺑﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ
ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﯽﺩﯾﮕﺮ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻥ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮎ ﻭ ﻋﻠﯿﻞ
ﺑﺎﺷﺪ . ﺳﭙﺲ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺍﺯﻭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ” ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ؟
ﺯﯾﺒﺎ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺭﻭﺯﻭ ﺯﺷﺖ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺷﺐ، ﯾﺎ ﺑﺮﻋﮑﺲ ﺁﻥ …؟ .”
ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﺩﺭ ﻣﺨﻤﺼﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﮔﯿﺮ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﻌﻤﻘﯽ ﮐﺮﺩ .
ﺍﮔﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺍﺳﺘﺎﺭ ﻣﯿﺸﺪ ﺁﻧﻮﻗﺖ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ
ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﻫﻤﺴﺮ ﺯﯾﺒﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ ﺷﺐ
ﺩﺭ ﻗﺼﺮﺵ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﭘﯿﺮ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ ! ﯾﺎ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ
ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﻣﺨﻮﻑ ﻭ ﺯﺷﺖ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﺷﺐ، ﺯﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﯽ ﺭﺍﺑﺎ ﻭﯼ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﺪ .ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ
ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ… ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺷﻤﺎ
ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ؟ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ،
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻣﺮﺩ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺑﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ
ﺁﻧﮑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ . ﺁﻧﭽﻪ ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ ﺍﯾﻦ
ﺑﻮﺩ:ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﻧﺠﯿﺐ ﺯﺍﺩﻩ ﻭ ﺷﺮﯾﻒ، ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﻗﺒﻼً ﭼﻪ ﭘﺎﺳﺨﯽ
ﺑﻪ ﺳﺆﺍﻝ ﺁﺭﺗﻮﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ؛ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﻖ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﺧﻮﺩ ﺍﻭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺩﺭ ﺍﯾﻦﻣﻮﺭﺩ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ . ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ
ﭘﺎﺳﺦ، ﺟﺎﺩﻭﮔﺮ ﺍﻋﻼﻡ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺯﯾﺒﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﻣﺎﻧﺪ، ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻟﻨﺴﻠﻮﺕ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺌﻠﻪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺧﻮﺩ ﻣﺴﺌﻮﻝ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
برچسبها: داستان
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد. او مي خواست
مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي
سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند
در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و
وضعيت را براي او توضيح داد: «پسر عزيزم من حال
خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني
بکارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم
چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.
من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي
تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا
بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي. دوستدار تو پدر.»
چند روز بعد، پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد:
« پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا
اسلحه پنهان کرده ام.» 4 صبح فرداي آن روز،
12 نفر از مأموران اف بي آي و افسران پليس محلي
وارد مزرعه شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه
اسلحه اي پيدا کنند. پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش
نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد
چه کند؟ پسرش پاسخ داد: «پدر برو و سيب زميني هايت
را بکار. اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم
برايت انجام بدهم.»
در شرح حکايت مي توان گفت سالهاي پيش رو از آن کساني
است که قدرت تفکر بالا داشته باشند . يک انسان تنها،
بي امکانات، بدون داشتن پول و مقام هم مي تواند کارهاي
موثر و بزرگ انجام دهد. حتي اگر او را زنداني هم کنند باز
هم مي تواند با قدرت خلق بالايي که در آن وجود دارد
اثري بزرگ را در کيلومترها آن طرف تر از خود بجاي گذارد.
خلاقيت و نوآوري جزو ثروت هاي است که به دليل آنکه
در ظاهر ديده نمي شود ماليات هنگفت هم بابتش پرداخت
نمي شود. پس اين ثروتي خواهد بود ارزشمند تر از
داشتن نفت، گاز، معادن طلا، نقره ، آهن و غيره.
در آينده سازمانها حتماً بدنبال اين معادن طبيعي انساني
(خلاقيت و ابتکار) خواهند بود. سازمانها با استخدام و
بکار گيري اين نيروها آينده را از آن خود خواهند کرد و
در سالهاي آتي ما نام سازمان هايي را خواهيم شنيد که
اگر چه کوچک هستند اما نيروهاي بسيار بزرگي آنها
را به اوج مي رسانند. که البته آن آينده از راه رسيده
است و در حال حاضر نيز شاهد اين گونه سازمان ها هستيم.
برچسبها: داستان
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید
آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند..
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان
عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در
تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را
برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول
برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند
درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین
حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه،
مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد
جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش
چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها
گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که
«عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن
و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی
انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا
کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین
و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود .
برچسبها: داستان
ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰﯼ
ﻧﺸﺴﺖ . ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.
ﭘﺴﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺑﺎ ﺷﮑﻼﺕ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﮔﻔﺖ 50 ﺳﻨﺖ
ﭘﺴﺮ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﺩﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ
ﺷﻤﺮﺩ . ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯿﺰﻫﺎ ﭘﺮﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻫﻢ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺪﻥ ﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ
ﮔﻔﺖ 35 ﺳﻨﺖ.
ﭘﺴﺮ : ﻟﻄﻔﺎ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ
ﺭﻓﺖ . ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﻮﻟﺶ ﺭﺍﺑﻪ ﺻﻨﺪﻭﻗﺪﺍﺭ
ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﻫﻨﮕﺎﻣﯿﮑﻪ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ،
ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ . ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﮐﻨﺎﺭ ﻇﺮﻑ ﺧﺎﻟﯽ، 15ﺳﻨﺖ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ...
برچسبها: داستان
“ رابرت دانیس زو” قهرمان مشهور ورزش گلف در آرژانتین،
در یک مسابقه برنده شد و مبلغ زیادی پول برد .
در پایان مراسم و پس از گرفتن جایزه، زنی به سوی او دوید
و با تضرع و زاری از او خواست تا پولی به او بدهد
تا بتواند کودک بیمارش را از مرگ نجات دهد .
زن گفت که هیچ پولی برای پرداخت هزینه درمان ندارد و
اگر رابرت به او کمک نکند کودکش از دست خواهد رفت.
قهرمان گلف درنگ نکرد و تمام پول را به زن داد.
هفته بعد یکی از مقامات انجمن گلف به رابرت گفت :
“ ساده لوح، خبر جالبی برایت دارم . آن زن اصلا بچه مریضی
نداشت که هیچ، اصلا ازدواج هم نکرده است. او
به تو کلک زده است دوست من ”.
رابرت با خوشحالس جواب داد : خدا را شکر، پس هیچ کودکی
در حال مرگ نبوده اینکه خیلی عالیست
برچسبها: داستان
روزی بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت : ای بهلول مرا پندی ده . بهلول گفت : اگر در بیابانی
هیچ آبی نباشد و تشنگی بر تو غلبه کرده و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را
جرعه ای آب دهند که خود را سیراب کنی ؟ گفت صد دینار طلا . بهلول گفت اگر صاحب آن به پول
رضایت ندهد چه می دهی ؟ گفت نصف پادشاهی خود را می دهم . بهلول گفت پس از آنکه آب
را آشامیدی اگر به مرض سختی مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی باز چه می دهی تا کسی
آن مرض را از بین ببرد ؟ هارون گفت : نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم .
بهلول گفت : پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست .
آیا سزاوار نیست که با خلق خدا نیکویی کنی ؟ ![]()
![]()
![]()
برچسبها: داستان

