امتحان عشق خوب اما اسیری مشکل است
در قفس تنها بمانی و نمیری مشکل است
بی تو حتی شعر هم با من غریبی می کند
رویش گل از دل خاک کویری مشکل است
سایه ی ات روی زمین دل می برد از هر کسی
هر کجایی که تو باشی سر به زیری مشکل است
در جوانی تاب دوری تو را دارم ولی
بی تو بودن ها برایم روز پیری مشکل است
جای جای شهر من از خاطراتت پر شده ست
راه رفتن بعد تو از هر مسیری مشکل است
می رسد سالی جدید اما زمستانم هنوز...
خانه ی متروکه ام را گردگیری مشکل است
برچسبها: محمد شیخی
خواستم در قلبم از عشقت نگهداری کنم
هی غزل گفتم تو را تا خویش را یاری کنم
ماجرای ما به جایی که نمی باید رسید
می روی ...باید برای ماندنت کاری کنم
شاه مصرم که پس از داغ زلیخا مانده ام
با چه رویی پیش مردم آبروداری کنم
رفتی و بعد تو از من هیچکس خوبی ندید
رفتنت باعث شده تا مردم آزاری کنم
بی کسی هستم که بعد از مرگ هم باید خودم
بر سر قبرم بیایم گریه و زاری کنم
برچسبها: محمد شیخی
شک ندارم که قرار است عذابی برسد
هر زمان بر خم ابروی تو تابی برسد
در سرم فکرتو و در دل من حسرت توست
شدهام تشنه لبی که به سرابی برسد
شوق دیدار تو مانند همان وقت اذان
روزه داری که به یک جرعهی آبی برسد
کنج آغوش دلم روزهی خود را وا کن
تا به این خانهی ویرانه ثوابی برسد
خبر رفتن تو عامل هر ویرانیست
مثل آن لحظه که دستی به حبابی برسد
برچسبها: محمد شیخی
میان دلبران آخر دلم شد یارِ تنهایی
به امیدی که کم گردد کمی از بارِ تنهایی
از آن روزی که دل بستم شدم تنهاتر از سابق
دو چندان میکند درد مرا دیدارِ تنهایی
کمال الملک می بیند درون شاه غربت را
که در تالار آیینه کِشد تکــــرارِ تنهایی
خبر آمد که می آیی بیا این خانه لرزان است
ترک افتاده از شوق تو بر دیوارِ تنهایی
امید وصل تو آخر مرا بی خانه خواهد کرد
شبی پنهان شوم زیر همین آوارِ تنهایی
به استقبال دیدارت شدم بازیچه ات اما
درآوردی مرا با این دروغ از غارِ تنهایی
برچسبها: محمد شیخی
