ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ می کارد
ﺑﺮﺍﻯ ﻗﻤﺮیها ﺩﺍﻧﻪ می پاشد ﻭ
ﺑﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺣﺮﻑ می زﻧﺪ
ﻧﺎخنهایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ می کند ﻭ
ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎنهای ﺭﻧﮕﻰ می بندد
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ،
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ
ﺯﻣﺴﺘﺎنهاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ می بافد ﻭ،
ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ
ﺍﻭ ﺯنیست ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯنهای ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﻪ ﻛﺘﺎبها ﻛﻮﭺ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ …
ﺁﺭﺯﻭ ﭘﺎﺭﺳﻰ
برچسبها: احساسی, زن
ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭼﺎﻩ ﺯﻧﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﺩﯾﺪ ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﮑﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﺯﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﺧﻮﺍﻧﺪ ،
ﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻭﺣﺸﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﭼﻨﯿﻦ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺫﯾﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ،
ﺩﯾﺪﻡ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺭﻭﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺳؤﺍﻟﯽ ﺑﭙﺮﺳﻢ ،
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺯﻥ ﺳﻄﻞ ﺁﺑﯽ ﺍﺯ ﭼﺎﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﯾﺨﺖ ،
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﺯﻥ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻤﮏ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ
ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺟﺎﻥ ﻣﺮﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﺘﻔﺮﻕ ﺷﺪﻧﺪ .
ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺯﻥ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﮑﺮ ﺯﻧﺎﻥ ،
ﺍﮔﺮ ﺍﺫﯾﺘﺸﺎﻥ ﮐﻨﯽ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﯿﮑﺸﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺸﺎﻥ ﮐﻨﯽ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﺖ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ .
برچسبها: زن
همان قدر که زن را باید فهمید
مرد را هم باید درک کرد
همانقدر که زن، بودن می خواهد
مرد هم اطمینان می خواهد
همانقدر که باید قربان صدقه ی رویِ ماهِ بی آرایشِ زن رفت
باید فدایِ خستگی هایِ مرد هم شد
همانقدر که باید بی حوصلگی هایِ زن را طاقت آورد
کلافگی هایِ مرد را باید فهمید ...
برچسبها: زن
وفاداری یك زن زمانی معلوم می شود ؛
كه مردش هیچ نداشته باشد !
و ....
وفاداری یك مرد زمانی معلوم می شود ؛
كه همه چیز داشته باشد ... !!!
برچسبها: زن
هنگامی که روح در تو دمیده میشود در شکم یک زن هستی ...
هنگامی که گریه میکنی در آغوش یک زن هستی ...
هنگامی که عاشق میشوی در قلب یک زن هستی .....
زن امانت است نه برای اهانت .
برچسبها: زن
در بنی اسرائیل زنی زناکار بود، که هرکس با دیدن جمال او، به گناه
آلوده می شد ! درب خانه اش به روی همه باز بود، در اطاقی نزدیک
در، مشرف به بیرون نشسته بود و از این طریق مردان و جوانان را
به دام می کشید، هرکس به نزد او می آمد، باید ده دینار برای انجام
حاجتش به او می داد!
عابدی از آنجا می گذشت، ناگهان چشمش به جمال خیره کننده زن افتاد،
پول نداشت، پارچه ای نزدش بود فروخت، پولش را برای زن آورد و در
کنار او نشست، وقتی چشم به او دوخت، آه از نهادش برآمد که ای وای بر
من که مولایم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام، من و مخالفت
با حق! با این عمل تمام خوبی هایم از بین خواهد رفت!!
رنگ از صورت عابد پرید، زن پرسید این چه وضعی است.
گفت: از خداوند می ترسم، زن گفت: وای بر تو! بسیاری از مردم آرزو
دارند به اینجایی که تو آمدی بیایند.
گفت: ای زن! من از خدا می ترسم، مال را به تو حلال کردم مرا رها کن
بروم، از نزد زن خارج شد در حالی که بر خویش تأسف و حسرت
می خورد و سخت می گریست!
زن را در دل ترسی شدید عارض شد و گفت: این مرد اولین گناهی بود
که می خواست مرتکب شود، این گونه به وحشت افتاد؛ من سال هاست
غرق در گناهم، همان خدایی که از عذابش او ترسید، خدای من هم هست،
باید ترس من خیلی شدیدتر از او باشد؛ در همان حال توبه کرد و در را
بست و جامه کهنه ای پوشید و روی به عبادت آورد و پیش خود گفت:
خدا اگر این مرد را پیدا کنم، به او پیشنهاد ازدواج می دهم، شاید با من
ازدواج کند! و من از این طریق با معالم دین و معارف حق آشنا شوم و
برای عبادتم کمک باشد.
بار و بنه خویش را برداشت و به قریه عابد رسید، از حال او پرسید،
محلش را نشان دادند؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با
آن مرد الهی گفت، عابد فریادی زد و از دنیا رفت، زن شدیداً ناراحت شد.
پرسید از نزدیکان او کسی هست که نیاز به ازدواج داشته باشد؟
گفتند: برادری دارد که مرد خداست ولی از شدت تنگدستی قادر به ازدواج
نیست، زن حاضر شد با او ازدواج کند و خداوند بزرگ به آن مرد شایسته و
زن بازگشته به حق ، پنج فرزند عطا کرد که همه از تبلیغ کنندگان
دین خدا شدند!
برچسبها: داستان, زن

پسر ۱۶ ساله ایرانی که در یک شب و به طور همزمان با دو دختر ازدواج
کرده، با گذشت دو هفته از عروسی میگوید از زندگی مشترک با هر دو
عروس احساس خوشبختی میکند.
این داماد نوجوان همراه با همسرانش در خانه پدری زندگی میکند و برای
هر عروس، اتاق جداگانه ای در نظر گرفته است.
محمد در یک شب با دو دختر به پای سفره عقد نشست و با حمایت مالی
خانوادهاش، مراسم عروسی مفصلی برای دو نوعروسش تدارک دید.
او که در مرز کاشمر و نیشابور زندگی میکند، عاشق دختر همسایه اش
شد در حالی که خانواده ها دختر عمه اش را برای او نامزد کرده بودند و
قرار بود با دختر عمه اش به نام فاطمه ازدواج کند؛ وقتی موضوع ازدواج
با دختر همسایه را در خانواده اش مطرح کرد با مخالفت شدید آنها روبه رو شد
چون در سنت آنها رسم بود که حتماً پسر جوان با دختر یکی از بستگان ازدواج
کند ، ضمن اینکه از بچگی خانوادهها قرار ازدواج این پسر دایی و دختر عمه
را گذاشته بودند.
پسر ۱۶ ساله وقتی مخالفت خانواده اش را برای ازدواج با دختر همسایه دید
آنها را تهدید کرد که اگر این دختر را برایش نگیرند ، خانواده را برای همیشه
ترک میکند و قید ازدواج با دختر عمه اش را می زند.
به این ترتیب خانواده ها موافقت کردند آقا محمد با دختر عمه برای رعایت
سنت خانوادگی و با دختر همسایه به خاطر عشق و علاقه ازدواج کند.
داماد نوجوان با زرنگی بالاخره به خواسته اش رسید و شب عروسی هر دو
عروس در کنارش نشستند و خطبه عقد خوانده شد.
هر دو عروس بله را گفتند و محمد با لبخند رضایت به آرزویش رسید و
نوعروسشان با او به حجله رفتند. اکنون که حدود دو هفته از عروسی این
نوجوان با دو عروس می گذرد ، او از زندگی اش راضی است و میگوید:
من سربازی نرفته ام. امیدوارم حالا با داشتن دو عروس بتوانم معاف شوم
چون باید خرج زندگی دو نفر را تامین کنم، در واقع مرد دو تا خانواده هستم
و به همه پسرهای ایرانی توصیه میکنم
مثل من دوتا زن داشته باشند که از زندگی لذت ببرند!
برچسبها: زن, ازدواج
این جهان دوزخ است بر مردی
که زنش لوس و غرغرو باشد
پرافاده ، پرادعا ، لجباز
پاچه ورمال و نق نقو باشد
مار در آستین ، نمک بر زخم
استخوانی که در گلو باشد
نه به آداب همسری پابند
نه مقید به آبرو باشد
پول شوهر ، به زعم آن ولخرج
علف خرس و آب جو باشد
همه اش خرج کفش و کیف و کلاه
ژل و ماتیک و رنگ مو باشد
دردسر ساز و پر الم شنگه
پی جنجال و های هو باشد
هیکلش بد قواره و مضحک
زشت و دیلاق و لق لقو باشد
بد دل و بدعنق ، خرافاتی
دو به هم زن ، دغل ، دورو باشد
جیغ جیغو، شلخته ، گنده دماغ
خل و شکاک و گنده گو باشد
تنبل و گیج و خنگ و سر به هوا
شل و وارفته ، ورورو باشد
صبح تا لنگ ظهردر خور و پوف
همسر بالش و پتو باشد
میهمان ، قوم او اگر فرضاً
سفره اش پر ز رنگ و بو باشد
لیک فامیل مرد اگر برسد
لقمه ای نان و نیمرو باشد
گاه پهنای او چو دروازه
گاه باریک تر ز مو باشد
شش شب هفته میهمانی و رقص
دانس و پارتی و راندوو باشد
لیک بر عکس ، هر شب جمعه
معتکف گشته ، با وضو باشد
گر نباشد طلاق او ممکن
غم مخور چاره اش هوو باشد
زنم این شعر خوانده و پنداشت
سوژه ی شعر بنده او باشد
الف قامتم شکسته و گفت
هالوی بی الف هلو باشد
بی حسابیم و یر به یر گشتیم
پاسخ «ها» همیشه «هو» باشد
برچسبها: طنز, زن
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب
نیست و به دنبال اوگشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه
نشسته بود و به دیوار زل زده بود ودر فکری عمیق فرو رفته بود
و اشکهایش را پاک میکرد و فنجانی قهوهمینوشید پیدا کرد …
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید: چی شده عزیزم این موقع
شب اینجا نشستی؟!شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
هیچی فقط اون وقتها رو به یاد میارم ، ۲۰سال پیش که تازه همدیگه
رو ملاقات کرده بودیم ، یادته…؟! زن که حسابی تحت تاثیر قرار
گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه…
شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو
توی اتاقت غافلگیر کرد ؟! زن در حالی که روی صندلی کنار
شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!
مردبغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت
من نشونه گرفت وگفت: یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال
میفرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم
محضر و…!
مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت:
اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم!
برچسبها: داستان, طنز, زن
ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند.
طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت
باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند.
زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم
را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم.
من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم.
در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به
کف زدن کردند.
هوش خانوم ها رو هیچگاه دست کم نگیرید .
برچسبها: طنز, زن
زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟
میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش راطلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد
او را وسوسه کند .
اما مرد خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر
هم نمی کرد پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد
خیاط اعتراف کرد .
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به
معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد .
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز
کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم
برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت : بفرمایید ، خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت
بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد .
هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فوراً داستان آن
زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع
طلاق داد .
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت : کمی صبر کن .
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت: همان پارچه ی زیبایی
را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم
به خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش
کردم و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم .
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
برچسبها: داستان, زن
تأهل این ورش زیباست اما آن ورش هرگز
که زن از سوسک میترسد، ولی از شوهرش هرگز
همه گفتند با زن خانه روشن میشود! افسوس
که باید حرفها را گوش کرد و باورش هرگز
برای نصف دین خود برو یک فکر دیگر کن
همین یک نصفهاش خوب است و نصف دیگرش هرگز
بهشت و هر چه دارد ملک طِلق مردها میبود
اگر آدم نمیشد خام حرف همسرش هرگز
به فکر جیب خود باش و بترس از فتنهی بازار
بلایی بر سرت آید که شرح محشرش هرگز-
در این مصرع نمیگنجد؛ ولی حتی اگر رفتی
برای او بخر اما برای مادرش هرگز
تو خواهی پند میگیر و نمیخواهی ملالی هست
به حرفم گوش کن! هرگز نرو دور و برش، هرگز!
برچسبها: طنز, زن, محمد غفاری
و این شعر زیبا نیز ، تقدیم به همه بانوان گرامی
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد:
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست
نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی ، چه بد بختی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و می گوید
که دنیا پیچ و خم دارد .؟؟؟
ولادت بی بی فاطمه و روز زن و روز مادر رو
به همه ی بانوان عزیز تبریک میگم
برچسبها: اشعار متفرقه, مادرانه, زن
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته!
شعر را می فهمد
مادرم قافیه ی لبخند است
وزنِ احساس
ردیفِ بودن
مادرم مثنوی معنوی است
حافظ و سعدی و خیّام و نظامی
اصلاً...
مادرم شعرترین منزوی است!
من رباعی هستم
خواهرانم غزل اند
پدرم شعر سپید...
صبح، بیدل داریم
با کمی نان و پنیر
ظهر سهراب و عطر ریحان
شب رهی یا قیصر
مادرم شاعر نیست
در عوض نصف غزل های جهان را گفته
دفتر شعرش آب
ناشرش آیینه
و محلّ توزیع
خانه ی کوچک ما... .
رضا احسان پور
روز مادر و روز زن بر همه ی مادران و زنان میهنم مبارک باشه
امیدوارم که خدا روح همه ی مادران از دست رفته رو شاد بکنه
جای مادر در زندگیم خیلی خالیه خوشا به حال کسانی که مادر دارن 

برچسبها: اشعار متفرقه, مادرانه, زن
گاهی مفتون رنگ سیبی هستند
خودشیفته های خودفریبی هستند
با گریه گرفتند جهان را در مشت !
زن ها موجودات عجیبی هستند
برچسبها: اصغر عظیمی مهر, زن
۱) یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت شما باشه
2) ناز و لفت و لیس رو بذارید كنار.
3) در معرض دید باشید، گذشت اون زمان كه می گفتن:
من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سایه می رنجم.
4) سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه.
بالاتر كه برین همچین بگی نگی از دهن می افتین.
5) تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج كنید،
اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشید.
6) دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون كنید،
یه وقت كتابشو دور گردنتون آویزون نكنید كه گردن لطیفتون كج می شه.
7) پسر های فامیل بهترین و در دسترس ترین طعمه ها هستند،
رو هوا بقاپیدشون.
8) رو شكل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج ندید،
پسرهای خوشگل، دچار مشكل هستن...!
9) توی اجتماع فر بخورید، با مردم قاطی شید،
با ننه صغری و بی بی عذرا نشست و برخاست كنید،
همینا هستن كه شاه دوماد می سازن واستون.
10) در پوشش دقت كنید، لباس چسب و كوتاه
فقط آدمای بوالهوس رو دورتون جمع می كنه،
یه پوشش سنگین و اندكی رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.
11) مهمون كه میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی كنید،
خلاصه یه چشمه بیاین كه بععععله ما هم هستیم.
12) سعی كنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه
بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد كه دخترم قربونش
برم اینجوریه و اونجوریه...
13) تا مامانه و باباهه می گن دخترمون دیگه وقته
عروسیشه مثل لبوی نپخته سرخ نشین و در برید، در حركات
و سكناتتون این نظر رو تایید كنید و دنبالشو بگیرید.
14) بالاخره اگه خدای نكرده می خواین جزو اون یك میلیون و
هفت صد هزار دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای
این مملكت دوماد شن، كه نمی شن) هر چی دارید، رو كنید،
منظورم اعضا و جوارحتون نیست منظورم كمالات و هنرمندیاتونه
برچسبها: طنز, زن, ازدواج, خواستگاری
يارو زن ميگيره،
فرداي روز ازدواجش رفيقش ميبينه با اعصاب خورد نشسته يک
گوشه داره ...
برچسبها: طنز, زن, ازدواج
ادامه مطلب...
روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای
رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه . وقتی در حال گریه كردن
بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن
گفت : كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی
برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه" فرشته
دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید
كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز
هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این
تبر توست؟ جواب داد: آره .
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شكن
خوشحال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه
راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شكن داشت گریه می كرد كه
فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم
افتاده توی آب. " فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید :
زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد.
" تو تقلب كردی، این نامردیه " هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من
منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم
تو می رفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه
به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و
من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته،
من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل
بود كه این بار گفتم آره.
نكته اخلاقی:
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده .
برچسبها: داستان, طنز, زن
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که
اعتصاب کنن ودیگه کارای خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن
و بعد از یک هفته نتیجه کارو به هم بگن.
زن فرانسوی گفت:
به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه
آشپزی، نه اتو و نه ... خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .
خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !
روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود
و آورده بود تو رختحواب . من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار
شدم رفته بود.
زن انگلیسی گفت:
من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم کنار.
روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم لیست خرید
رو کاملا تهیه کرد، خونه رو تمیز کرد و گفت کاری نداری عزیزم
منو بوسید و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم .
اما روز اول چیزی ندیدم...
روز دوم هم چیزی ندیدم...
روز سوم هم چیزی ندیدم...
شکر خدا روز چهارم یه کمی تونستم با چشم چپم ببینم !!!
برچسبها: طنز, زن
ای زن تو شاهکار ...
آزاد شو از بند خویش زنجیر را باور نکن
اکنون زمان زندگیست تاخیر را باور نکن
حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن
از دشمنی پرهیز کن شمشیر را باور نکن
خود را ضعیف و کم ندان تنها در این عالم ندان
تو شاهکار خالقی تحقیر را باور نکن
بر روی بوم زندگی هر چیز میخواهی بکش
زیبا و زشتش پای توست تحقیر را باور نکن
تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی
از نو دوباره رسم کن تصویر را باور نکن
خالق تو را شاد آفرید آزاد آزاد آفرید
پرواز کن تا آرزو زنجیر را باور نکن
شعر از :مهدی جوینی
برچسبها: اشعار متفرقه, زن
پاسبان مردي به راهي ديد و گفتا کيستي؟
گفت: فردي بي خيال و فارغ و آزاده ام
گفت: از بهر چه مي رقصي و بشکن مي زني؟
گفت: چون داراي شور و شوق فوق العاده ام
گفت: اهل خاک پاک اصفهاني يا اراک؟
گفت: اهل شهر آباد و خوش آباده ام
گفت: خيلي شاد هستي، باده لابد خورده اي
گفت: هم از باده خور بيزارم ، هم از باده ام
گفت: از جام وصال نازنيني سرخوشي؟
گفت: از شهوت پرستي هم دگر افتاده ام
گفت: پس شايد قماري کرده، پولي برده اي
گفت: من در راه برد و باخت پا ننهاده ام
گفت: پولي از دکان يا خانه اي کش رفته اي؟
گفت: دزدي هم نمي چسبد به وضع ساده ام
گفت: آخر هيچ سرگرمي نداري روز و شب؟
گفت: سرگرم نمازو سجده و سجاده ام
گفت: لابد ثروتي داري و دلشادي به پول؟
گفت: من مستضعف و مسکين مادر زاده ام
گفت: آيا راستي آهي نداري در بساط؟
گفت: خود پيداست اين از وصله ي لباده ام
گفت: گويا کارمند ساده اي يا کارگر؟
گفت: بيکارم ولي از بهر کار آماده ام
گفت: بيکاري و بي پولي؟ پس اين شادي ز چيست؟
گفت: يک زن داشتم، اينک طلاقش داده ام!
برچسبها: طنز, زن, ازدواج
زن هم زنهای قدیم
صبح ساعت 5
قدیم: به آهستگی از خواب بیدار میشود. نماز میخواند و سپس به لانه مرغها
میرود تا تخم مرغها را جمع کند
جدید: مثل خرچنگ به رختخواب چسبیده و خر و پف میکند.
صبح ساعت 6
قدیم: شیر گاو را دوشیده است ، چای را دم کرده است ،
سفره صبحانه را باعشق و علاقه انداخته و با مهربانی مشغول
بوسیدن صورت آقای شوهر است تا از خواب بیدار شود.
جدید: بازهم خوابیده است
صبح ساعت 7
قدیم: مشغول مشایعت آقای شوهر است که از در خانه بیرون
می رود و هزار تا دعا و صلوات برای سلامتی شوهر کرده و
پشت سرش به او فوت میکند.
جدید: هنوز کپیده است.
صبح ساعت 11
قدیم: مشغول رسیدگی به بچه ها و پاک کردن لپه برای درست
کردن ناهار است.
جدید: تازه چشمانش را با هزار تا ناز و عشوه باز کرده و با دست
در حال بررسی جوش های روی کمرش است
ظهر ساعت 12
قدیم: مشغول مزه کردن پلو به جهت تنظیم نمک آن است.
جدید: در حال آرایش کردن ، با همسایه طبقه بالا در مورد
انواع پوزیشن های جدید جهت چیز صحبت میکند
ظهر ساعت 13
قدیم: در حال شستن جوراب و لباسهای آقای خانه درون طشت
وسط حیاط خلوت میباشد.
جدید: در حال روشن کردن ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی
و البته غرغر کردن است.
ظهر ساعت 14
قدیم: در حال مالیدن پای آقای شوهر که برای خوردن ناهار
به خانه آمده است میباشد. جهت حض جمیل بردن آقای شوهر ،
دامن گل گلی خود را پوشیده است.
جدید: در حال انداختن یک غذای آماده درون مایکروفر بوده و
در همان حال در حال تماشای FashionTV میباشد.
ظهر ساعت 15
قدیم: در حال جارو کردن حیاط خانه و تمیز کردن لانه مرغها و بردن علوفه
برای گاوشان میباشد.
جدید: با یکی از دوستانش به پاساژ صدف برای خرید رفته است.
عصر ساعت 16
قدیم: مشغول شستن پاهای کودکشان است که به دلیل دویدن در
کوچه خونی شده است.
جدید: در حال پرو کردن لباسهای خریداری شده است. در همان
حال هم نیم نگاهی هم به شکم خود دارد که جدیداً چاقی را فریاد میکشد.
عصر ساعت 17
قدیم: دم در خانه ایستاده است تا آقای شوهر بیاید.
جدید: در لابی نشسته است تا با آقای شوهر به خرید برود.
عصر ساعت 18
قدیم: برای شوهر خود چای آورده و مانند یک خانم کنار شوهرش
در حال صحبت با او است.
جدید: از این مغازه به آن مغازه شوهر بیچاره خود را میبرد.
شب ساعت 19
قدیم: سفره شام را انداخته و شوهر را برای خوردن شام دعوت میکند.
جدید: هنوز در حال خرید است.
شب ساعت 20
قدیم: در حال شستن ظروف شام ، کنار حوضه خانه است.
جدید: کماکان در حال خرید است.
شب ساعت 21
قدیم: در حال چاق نمودن قلیان آقای همسر میباشد.
جدید: در رستوران ، پیتزا میل میفرمایند.
شب ساعت 22
قدیم: رختخواب ها را پهن کرده است برای خوابیدن . در حال ریختن گل سرخ
روی متکای آقای خانه است تا خوش بو شود.
جدید: در حال غرغر کردن بر سر وضعیت ترافیک است.
شب ساعت 23 و 24
قدیم: …
جدید: در حال مشاهده ماهواره هستند ایشون ، لطفاً مزاحم نشوید.
برچسبها: طنز, زن
خدایا پس چرا من زن ندارم؟
زنی زیبا و سیمین تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما
همان یک دانه را هم من ندارم
آزانس ملکی امشب گفت به من:
مجرد , بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟
من بیچاره آخر زن ندارم
خداوندا تو ستارالعیوبی
وبر این نکته سوءظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم
تو میدانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا”عیب بزرگی است
من عیب دیگری اصلا”ندارم
خودم میدانم این”اصلا” غلط بود
در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه ای ده
خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو
گلایه قد یک ارزن ندارم
برچسبها: طنز, زن
مردها كاين گريه در فقدان همسر مي كنند
بعد مرگ همسر خود،خاك بر سر مي كنند!
خاك گورش را به كيسه،سوي منزل مي برند!
دشت داغ سينه ي خود،لاله پرور مي كنند
چون مجانين!خيره برديوار و بر در مي شوند
خاك زير پاي خود از گريه،هي !تر مي كنند
روز و شب با عكس او،پيوسته صحبت مي كنند
ديده را از خون دل درياي احمر مي كنند!
در ميان گريه ها شان،يك نظر!باقصد خير!!
بر رخ ناهيد و مينا و صنوبر مي كنند !
بعد چندي كز وفات جانگداز! او گذشت
بابت تسليت خود! فكر ديگر مي كنند
دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال
جانشين بي بديل يار و همسر ميكنند
كج نينديشيد!! فكر همسر ديگر نيند!
از براي بچه هاشان ،فكر مادر مي كنند!
برچسبها: طنز, زن, ازدواج
من ندارم زن و از بی زنیم دلشادم
از زن و غر زدن روز و شبش آزادم
نه کسی منتظرم هست که شب برگردم
نه گرفتم دل و نه قلوه به جایش دادم
زن ذلیلی نکشم هیچ نه در روز و نه شب
نرود از سر ذلت به هوا فریادم
“هر زنی عشق طلا دارد و بس٬ شکی نیست”
نکته ای بود که فرمود به من استادم
شرح زن نیست کمی٬ بلکه کتابی است قطور
چه کنم چیز دگر نیست از آن در یادم
هر کسی حرف مرا خبط و خطا می خواند
محض اثبات نظرهای خودم آمادم(!)
زن نگیر – از من اگر می شنوی- عاقل باش!
مثل من باش که خوشبخت ترین افرادم
مادرم خواست که زن گیرم و آدم گردم
نگرفتم زن و هرگز نشدم من آدم!
هیچ کس نیست که شیرین شود از بهر دلم
نه برای دل هر دختر و زن فرهادم
الغرض زن که گرفتی نزنی داد که: “من
از چه رو در ته این چاه به رو افتادم؟
برچسبها: طنز, زن
مردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند
بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند !
خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند !
دشت داغ سینــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند
چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــی شوند
خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــی ! تر می کنند
روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند
دیده را از خون دل ، دریای احمـــــر مــــی کنند !
در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیـــــر !!
بر رخ ناهیـد و مینـــــا و صنــــــوبر می کنند !
بعدِ چنـــدی کز وفات جانگــــــداز ! او گذشـــت
بابت تسلیّت خــود ! فکـــر دیگـــــر مـــی کنند
دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال
جانشیـــــن بی بدیل یار و همســــــر می کنند
کــج نیندیشید !! فکــر همســــــر دیگر نیَند !
از برای بچه هاشان ، فکر مـــادر مـــی کنند !!
برچسبها: طنز, زن, ازدواج
قرارداد جالب یک مرد با همسر کونگفو کارش؛ هر هفته یکبار مرا کتک بزن!
همسر این مرد از کودکی تاکنون ورزش رزمی کونگفو را میآموزد. او گفته که نمیخواهد شوهرش راکتک بزند، اما هیچ راهی برای جلوگیری از وقوع مشاجرات لفظی نیست و ...
یک مرد چینی برای فرار از برخوردهای تند و خشن همسرش، قرارداد رسمی با او انعقاد کرده که هر هفته فقط یکبار از او کتک بخورد.
این مرد 32 ساله که رنج زیادی از مشتهای همسرش متحمل شده به این ترفند منحصر به فرد روی آورده تا از کتک خوردن های زیاد فرار کند. این قرارداد با حضور والدین همسر این مرد امضاء شد. اگر همسر او بندهای قید شده در این قرار داد را زیرپا بگذارد، باید به خانه والدینش برگردد و 3 روز در آنجا بماند.
همسر این مرد از کودکی تاکنون ورزش رزمی کونگفو را میآموزد. او گفته که نمیخواهد شوهرش را کتک بزند، اما هیچ راهی برای جلوگیری از وقوع مشاجرات لفظی نیست و این مسئله مشکلساز است.
این زن نمیتواند خود را کنترل کند، به همین دلیل شوهرش را کتک میزند. او همواره از مشاهده آثار کبودی و جراحت بربدن همسرش که در اثر کتک زدنهای او ایجاد شده، ابراز تاسف میکند.
در قرارداد قبلی که میان این زوج منعقد شده بود، زن هر هفته 3 بار میتوانست شوهرش را کتک بزند.
برچسبها: طنز, زن
شوهر بیمار!
زنه شوهرش رو می بره دکتر...
دکتر به زنه می گه: خانم، نباید هیچ استرسی به شوهرتون وارد بشه.
باید خوب غذا بخوره، هرچی که می خواد براش فراهم بشه و برای 1 سال هیچ بحث و دعوایی سر هیچ موضوعی حتی سر طلا و ماشین و خونه هم نباید با هم داشته باشن.
توی راه برگشت مرده می پرسه: خانم دکتر چی گفت؟
زنه می گه: هیچی، گفت تو هیچ شانسی برای زنده موندن نداری! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسبها: طنز, زن









