پس تو نیز از عالم هستی نرستی مثل من!
تا ابد ای دل تو هم ناچار، هستی مثل من
من که گفتم خستگی بیش از شعف دارد «وجود»
عاقبت ای دل تو نیز از پا نشستی مثل من
اتفاق آبشار از رود چیزی کم نکرد
از زمین خوردن ندارد باک، مستی مثل من
تا تو را دارم نمیآید به چشمم هیچکس
شرک ممکن نیست از یکتاپرستی مثل من
روزیام لبخند سرخ توست پس انفاق کن
شاد میگردد به سیبی، تنگدستی مثل من
بینوایی دل به مهر بیوفایی بسته است
دل نبستی چون من اما عهد بستی مثل من
من غرورم را شکستم، دوست عهدش را شکست
جان فدای دوست ای دل گر شکستی مثل من
برچسبها: فاضل نظری
کاری به کار عقل ندارم، به قول عشق
کشتی شکسته را چه نیازی به ناخدا
گیرم که شرط عقل به جز احتیاط نیست
ای خواجه! احتیاط کجا؟ عاشقی کجا؟!
برچسبها: فاضل نظری
شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست
که آنچه در سرِ من نیست، بیم رسوایی ست
چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند؟
همیشه زخم زبان ، خون بهای زیبایی ست
اگر خیال تماشاست در سرت، بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست
شباهت من و تو هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل ، تنهایی ست
کنون اگرچه کویرم هنوز در سرِ من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
برچسبها: فاضل نظری
قاصدکهای پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
ای که میپرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانهای را برد ، از بنیاد برد
عشق میبازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین ، هرکس به خاک افتاد ، برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرنها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
جای رنجش نیست از دنیا ؛ که این تاراجگر
هر چه برد، از آنچه روزی خود به دستم داد ، برد
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد ، برد
برچسبها: فاضل نظری
عقل اگر میخواهد از درهای منطق بگذرد
باید از خیر تماشای حقایق بگذرد
آنچه آن را علم میدانند، اهل معرفت
مثل نوری باید از دلهای عاشق بگذرد
طفل میگرید مگر میداند این دنیا کجاست؟
عمر چون با هایهای آمد به هقهق بگذرد
هر بهاری باغبان راضی به تابستان شود
باید از خون دل صدها شقایق بگذرد
صبر بر دور جدایی نیست ممکن بیشراب
همتی کن ساقیا! تا مثل سابق بگذرد
از گناه مست اگر زاهد به کفر آمد چه غم
از خطای اهل دل باشد که خالق بگذرد
برچسبها: فاضل نظری
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد
گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند نشد
خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو هرچند نشد
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند نشد
دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند نشد
برچسبها: فاضل نظری
با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه، مسجد ساختی
روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی
سهم ماهیهای عاشق را چه خوش پرداختی
ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
میتوانستی نتازی بر من، اما تاختی
ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
«عشق» را شاید، ولی هرگز «مرا» نشناختی
برچسبها: فاضل نظری
یادت نرود با دلم از کینه چه گفتی!
زیر لب از آن کینه دیرینه چه گفتی؟
این دست وفا بود، نه دست طلب از دوست!
اما تو، به این دست پر از پینه چه گفتی؟
دل، اهل مکدر شدن از حرف کسی نیست
ای آه جگرسوز! به آیینه چه گفتی؟
از بوسه گلگون تو خون میچکد ای تیر!
جان و جگرم سوخت! به این سینه چه گفتی؟
از رستم پیروز همین بس که بپرسند:
از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
برچسبها: فاضل نظری
طاووس من ! حتی تو هم در حسرت رنگی !
حتی تو هم با سرنوشت خویش در جنگی !
یک روز دیگر کم شد از عمرت ، خدا را شکر
امروز قـــدری کمتر از دیروز دلتنگی
از " خود " گریزانی چرا ای سنگ ! باور کن
حتی اگر در کعبه باشی باز هم سنگی
عمریست در نی شور شادی میـــدمی اما
از نــــی نمی آید به جز اندوه آهنگی
دنیا پـــلی دارد که در هر سوی آن باشی
در فکر سوی دیگری ! آوخ چه آونگـی!
برچسبها: فاضل نظری
می خرامد غزلی تازه در اندیشه ما
شاید آهوی تو رد می شود از بیشه ما
دانه ی سرخ اناریم و نگه داشته اند
دل چون سنگ تو را در دل چون شیشه ما
اگر از کشته ی خود نام و نشان می پرسی
عاشقی شیوه ما بود و جنون پیشه ما
سرنوشت تو هم ای عشق فراموشی بود
حک نمی کرد اگر نام تو را تیشه ما
ما دو سرویم در آغوش هم افتاده به خاک
چشم بگشا که گره خورده به هم ریشه ما...
برچسبها: فاضل نظری
گر عقل پشت حرف دل اما نمیگذاشت
تردید پا به خلوت دنیا نمیگذاشت
از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوست
میشد گذشت، وسوسه اما نمیگذاشت
اینقدر اگر معطل پرسش نمیشدم
شاید قطار عشق مرا جا نمیگذاشت
دنیا مرا فروخت، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمیگذاشت
شاید اگر تو نیز به دریا نمیزدی
هرگز به این جزیره کسی پا نمیگذاشت
گر عقل در جدال جنون مرد جنگ بود
ما را در این مبارزه تنها نمیگذاشت
ای دل بگو به عقل که دشمن هم این چنین
در خون مرا به حال خودم وا نمیگذاشت
ما داغدار بوسهی وصلیم چون دو شمع
ای کاش عشق سر به سر ما نمیگذاشت
برچسبها: فاضل نظری
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست! که این رسم دلبری ست
هر کس گذشت از نظرت، در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زود باوری ست
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همگان، نا برابری ست
دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب هر چه کنی ذره پروری ست
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبک سری ست...
برچسبها: فاضل نظری
هرگاه یک نگاه به بیگانه می کنی
خون مرا دوباره به پیمانه می کنی
ای آنکه دست بر سر من میکشی! بگو
فردا دوباره موی که را شانه می کنی؟
گفتی به من نصیحت دیوانگان مکن!
باشد، ولی نصیحت دیوانه می کنی
ای عشق سنگدل که به آیینه سر زدی
در سینهی شکستهدلان خانه می کنی؟
بر تن چگونه پیله ببافم که عاقبت
چون رنگ رخنه در پر پروانه می کنی
عشق است و گفته اند که یک قصه بیش نیست
این قصه را به مرگ خود افسانه می کنی
برچسبها: فاضل نظری
سکّهی این مهر از خورشید هم زرینتر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگینتر است
رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
میروی اما بدان دریا ز من پایینتر است
ما چنان آیینهها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگینتر است
گر جوابم را نمیگویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرینتر است
سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم نکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگینتر است
برچسبها: فاضل نظری
گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق رازداری! کو دل پرطاقتی؟
شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی
تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد
غنچهای در باد پرپر شد ولی کو غیرتی؟
گریه میکردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دورباد از خرمن ایمان عاشق آفتی
روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی
بس که دامان بهاران گلبهگل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی
من کجا و جرأت بوسیدن لبهای تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی
برچسبها: فاضل نظری
راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست
موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست
خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست
باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبراز بوسه ی پنهانی ماست
برچسبها: فاضل نظری
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﻟﺐِ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻟﺐِ ﺗﻮ ﺟﻮﺭ ﺷﻮﺩ
ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺍﻓﺘﺪ ﻭ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﻮﺩ
ﺁﯾﻪ ﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﯿﺎﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﺠﻮّﺯ ﺑﺪﻫﺪ
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺳﻮﺭﻩ ِ ﺍﻭ ، ﺳﻮﺭﻩ ﺍﻧﮕﻮﺭ ﺷﻮﺩ !
ﻧﺎﻡِ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﻧﺪ ﭘﯿﺎﻡ ﺁﻭﺭِ ﻣﺴﺖ
ﺟﺒﺮﺋﯿﻞِ ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺷﻮﺩ
ﻫﺮ ﮐﻪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﻦِ ﻣﺮﺍ ﺍﻧﮓ ﺯﻧﺪ
ﯾﺎ ﺭﺏ ﺍﺯ ﺳﺎﺣﺖِ ﺩﺭﮔﺎﻩِ ﺗﻮ ، ﺍﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﻮﺩ !
ﻣﻦ ﭘﯿﻤﺒﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ ، ﺩﯾﻦِ ﺟﺪﯾﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﺎﺵ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻦِ ﺯ ﮔﻬﻮﺍﺭﻩ ﯼِ ﺗﺎ ﮔﻮﺭ ﺷﻮﺩ !
ﺍُﻃﻠِﺐُ ﺍﻟﻌﺸﻖ ﻣِﻦَ ﺍﻟﻤﻬﺪِ ﺍﻟﯽ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ !
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼِ ﻫﻤﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺷﻮﺩ ..
برچسبها: فاضل نظری
پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر است
آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است
شاید از اول نباید عاشق هم می شدیم
این درست اما جدایی اشتباهی دیگر است
در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت انتقام از بی گناهی دیگر است
روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود
اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است
درد دل کردن برای چشم ظاهربین خطاست
آنچه با آیینه خواهم گفت آهی دیگر است...
برچسبها: فاضل نظری
پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر است
آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است
شاید از اول نباید عاشق هم می شدیم
این درست اما جدایی اشتباهی دیگر است
در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت انتقام از بی گناهی دیگر است
روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود
اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است
درد دل کردن برای چشم ظاهربین خطاست
آنچه با آیینه خواهم گفت آهی دیگر است...
برچسبها: فاضل نظری
من آسمان ِ پر از ابرهـــای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من ... من از خودم سیرم
من آن طبیب ِ زمین گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود میدهم نمــیمیرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچـــار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم
درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من ؛ من از خودم سیرم ..
برچسبها: فاضل نظری
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
برچسبها: فاضل نظری
تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن
آه این منم ای آینه ! کم سرزنشم کن
آن روز که من دل به سر زلف تو بستم
دل سرزنشم کرد ، تو هم سرزنشم کن
ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد
در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن
یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم
اینبار قدم روی قدم سرزنشم کن
من سایه ی پنهان شده در پشت غبارم
آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن
برچسبها: فاضل نظری
انگار که از مشت قفس رستی و رفتی
یکباره به روی همه در بستی و رفتی
هر لحظۀ همراهی ما خاطره ای بود
اما تو به یک خاطره پیوستی و رفتی
نفرین به وفاداری ات ای دوست که با من
پیمان سر پیمان شکنی بستی و رفتی
چون خاطرۀ غنچۀ پرپر شده در باد
در حافظۀ باغچه ها هستی و رفتی
جا ماندن تصویر تو در سینۀ من! آه!
این آینه را آه که نشکستی و رفتی
برچسبها: فاضل نظری
خانه قلبم خراب از یکه تازی های توست
عشقبازی کن که وقت عشقبازی های توست
چشم خون، حال پریشان، قلب غمگین، جان مست
کودکم! دستم پر از اسباب بازی های توست
تا دل مشتاق من محتاج عاشق بودن است
دلبری کردن یکی از بی نیازی های توست
قصه ی شیرین نیفتاده ست هرگز اتفاق
هرچه هست ای عشق از افسانه سازی های توست
میهمان خسته ای داری در آغوشش بگیر
امشب ای آتش شب مهمان نوازی های توست
برچسبها: فاضل نظری
بعد از این بگذار قلب بیقراری بشکند
گل نمی روید. چه غم گر شاخساری بشکند
باید این آیینه را برق نگاهی میشکست
پیش از آن ساعت که از بار غباری بشکند
گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینهام
صبر باید کرد تا سنگ مزاری بشکند
شانههایم تاب زلفت را ندارد پس مخواه
تخته سنگی زیر پای آبشاری بشکند
کاروان غنچههای سرخ روزی میرسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشکند
برچسبها: فاضل نظری
همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
« انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست
برچسبها: فاضل نظری
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست
جای گلایه نیست که این رسم دلبری ست
هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنها گناه آینه ها زودباوری ست
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابرِ همگان نابرابری ست
دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست
ای آفتاب! هرچه کنی ذرّه پروری ست
ساحل جواب سرزنش موج را نداد
گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست
برچسبها: فاضل نظری
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از آن پس بود که احساس می کردم
در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی
نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با نا امیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم، راست می گویی
برچسبها: فاضل نظری
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
برچسبها: فاضل نظری
غرض، نهفتن آن فتنه نهانی نیست
توان گفتن آن راز جاودانی نیست
پر از امید و هراسم که هیچ حادثهای
شبیه آمدن عشق ، ناگهانی نیست
ز دست عشق بهجز خیر، برنمیآید
وگرنه پاسخ دشنام ، مهربانی نیست
درختها به من آموختند فاصلهای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه پرغبار من بنویس
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
برچسبها: فاضل نظری
از شوکت فرمانرواییها سرم خالی است
من پادشاه کشتگانم، کشورم خالی است
چابکسواری، نامهای خونین به دستم داد
با او چه باید گفت وقتی لشگرم خالی است
خونگریههای امپراتوری پشیمانم
در آستین ترس، جای خنجرم خالی است
مکر ولیعهدان و نیرنگ وزیران کو؟
تا چند از زهر ندیمان ساغرم خالی است؟
ای کاش سنگی در کنار سنگها بودم
آوخ که من کوهم ولی دور و برم خالی است
فرمانروایی خانه بر دوشم، محبت کن
ای مرگ! تابوتی که با خود میبرم خالی است
برچسبها: فاضل نظری
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری است
جای گلایه نیست ! کــه این رسم دلبری است
هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست
تنهـــا گنـــاه آینـــه هـــا زود باوری است
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهـــم برابر همگان ، نابرابری است
دشنام یا دعای تو در حق من یکی است
ای آفتاب هرچـــه کنـی ذره پروری است
ساحــل جــواب سرزنش مـــوج را نداد
گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است
برچسبها: فاضل نظری
تصــور کن بهاری را که از دست تــو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت
شبی در پیـــچ زلف مــوج در موجت تماشا کن
نسیم بی قراری را که از دست تو خواهد رفت
مزن تیـــر خطا آرام بنشین و مگیـر از خـــود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود بـــا خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
به مرگـــی آسمانــی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
برچسبها: فاضل نظری
فواره وار سر به هوایی و سر به زیر
همچون شراب تلخ دلآزار و دلپذیر
ماهی تویی و آب من و تنگ روزگار
من در حصار تنگ و تو در مشت من اسیر
پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده ی باد در کویر
ای مرگ میرسی به من اما چقدر زود
ای عشق میرسم به تو اما چقدر دیر
مرداب زندگی همه را غرق میکند
ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر
چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر...
برچسبها: فاضل نظری
از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید
سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید
دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد
دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید
به ریگ همسفر رودخانه می گفتم
از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید
قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است
قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید
فقط به صاحب اسمم سپردمت زیرا
که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید..
برچسبها: فاضل نظری
گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
ایـن آتـش از هر سر که برخیزد تماشایی است
دریـا اگـر ســر می زنـــد بـــر ســـنـگ حق دارد
تـنـها دوای درد عاشــق نـاشــکـــیــبایی است
زیبـــای مـــن ! روزی کــه رفــتی با خودم گفتم
چــیزی که دیـگر برنخـواهد گشت زیبایی است
راز مــرا از چــشـــم هـایـــم می تـــوان فـهمید
ایـن گــریه های نـاگهان از ترس رسوایی است
ایـن خـیره مـاندن هـا به سـاعت های دیــواری
تمـــرین بـرای روزهــــایی کــه نمی آیی است
شــاید فـــقط عاشـق بــداند او چـرا تنهاست :
کامل تــرین معــنا برای عـشق تنــهایی است ....
برچسبها: فاضل نظری
اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟
امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟
ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ
این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت
یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل
گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت
از مضحکه دشمن تا سرزنش دوست
تاوان تو را میدهم اما به چه قیمت
مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود
دیدیم، ولی دیدن دنیا به چه قیمت
برچسبها: فاضل نظری
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد
حکایت من و دنیایتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد
همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
برچسبها: فاضل نظری
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
برچسبها: فاضل نظری
من چه در وهم وجودم ، چه عدم، دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
راز گل کردن من ، خون جگر خوردن بود
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم
گر چه بخشید گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دلتنگم
حال، در خوف و رجا ، رو به تو بر می گردم
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطرهی دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم ! دلتنگم!
برچسبها: فاضل نظری
شور دیدارت اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه بـه دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید بــه درازا بکشد
خود شناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یک دل شده با عشق ، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
زخمی کینهی من ، این تو و این سینهی من
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد
حال با پای خودت سر به بیابان بگذار
پیش از آنی که تو را عشق به صحرا بکشد
برچسبها: فاضل نظری
مرا بازیچه ی خود ساخت, چون موسی که دریا را
فراموش اش نخواهم کرد, چون دریا که موسی را
نسیم مست وقتی بوی گل می داد, حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را
خیانت ، قصه ی تلخی است ، اما از که می نالم؟
"خودم" پرورده بودم در حواریون ، یهودا را
خیانت, غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را
کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟
نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمان اش آهوهای صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخ ات پیچیده تر کردی معما را
برچسبها: فاضل نظری
مرگ در قاموس مــا از بـی وفایــی بهتر است
در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است
قصـــه ی فــرهـاد ، دنیــــا را گـرفت ای پادشـــاه
دل به دست آوردن از کشور گشایی بهتر است
تشنگانِ مِهـــر محتــــاج ترحـــم نیستند
کوشش بیهوده در عشق ، از گدایی بهتر است
باشد ای عقل معاش اندیش، با معنای عشق -
آشنایـــم کن ولـــی نا آشنایـــی بهتــر است
فهم این رندی برای اهل معنا سخت نیست
دلبــری خوب است، اما دلربایــی بهتر است
هر کســی را تاب دیدار سر زلف تـــو نیست
اینکه در آیینه گیسو می گشایی بهتر است
کاش دست دوستی هرگــز نمی دادی به من
«آرزوی وصل » از « بیم جدایی » بهتر است
برچسبها: فاضل نظری
از مهر چه گفتم من و از کینه چه گفتی؟
آوخ که به این عاشق دیرینه چه گفتی!
خون می چکد از بوسه گرمت چه بگویم؟
ای نشتر جان سوز به این سینه چه گفتی؟!
چون شمع سراپا شرر گریه ام ای خار
با این تن پر آبله و پینه چه گفتی؟
ای کاش که از رستم پیروز نپرسند
از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی؟
از خویش مکدر شد و چشم از همگان بست
ای آه جگرسوز!... به آیینه چه گفتی!
برچسبها: فاضل نظری
ناگزیر از سفرم، بیسر و سامان، چون «باد»
به «گرفتارِ رهایی» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت؟
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه «مردم» نشناسد تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم ، بیهوده به آیینه شدن دوختهای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
برچسبها: فاضل نظری
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعلهای بود که لرزید ولی جان نگرفت
جز خودم هیچ کسی در غم تنهایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت
دل به هر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصهء عاشقی ما سر و سامان نگرفت
هر چه در تجربهء عشق سرم خورد به سنگ
هیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
برچسبها: فاضل نظری
نرگس مردم فریبی ، داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم ، مرهم می فروخت
زندگی چون برده داری پیر، در بازار عمر
داشت یوسف را ، به مشتی ، خاک عالم می فروخت
زندگی - این تاجر طماعِ ناخن خشکِ پیر-
مرگ را همچون شرابِ ناب ، کم کم می فروخت
در تمام سال های رفته بر ما ، روزگار
شادمانی می خرید از ما و، ماتم می فروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ، ای کاش با آنها مرا هم می فروخت
برچسبها: فاضل نظری
بگــیر از من این هـردو فرمانده را
" دل عاشق " و " عقل درمانده " را
اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست ؟
بکُش! هم پــدر هم پــدر خوانده را
تو کاری کن ای مـرگ ! اکنون که خلق
نخــواهند مهمان ناخوانده را
در آغــوش خود "بار دیـگر" بگیر
« من » ، این مـوج از هر طرف رانده را
شب عاشـقی رفت و گم کرده ام
در ِ شیشه ی عطر وامانده را ...
برچسبها: فاضل نظری
تقدیر نه در رمل نه در کاسه چینی ست
آینده ی ما دورتر از آیینه بینی ست
ما هرچه دویدیم به جایی نرسیدیم
ای باد سرانجام تو هم گوشه نشینی ست
از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم عشق زمینی ست
یک لحظه به بخشایش او شک نتوان کرد
با این همه تردید در این باره یقینی ست
شادم که به هر حال به یاد توام اما
خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست
برچسبها: فاضل نظری
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دل زدهای ! من ز تو دلتنگ
برچسبها: جملات کوتاه, فاضل نظری
به دریا می زنم شاید به سوی ساحلی دیگر
مگر آسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر !
من از روزی که دل بستم به چشمان تو می دیدم
که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر …
به هر کس دل ببندم بعد از این خود نیز می دانم
به جز اندوه ، دل کندن ، ندارد حاصلی دیگر …
من از آغاز در خاکم نَمی از عشق می بینم
مرا می ساختند ای کاش از آب و گلی دیگر
طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر !
به دنبال کسی جا مانده از پرواز میگردم
مگر بیدار سازد غافلی را ، غافلی دیگر …
برچسبها: فاضل نظری
همچنان وعده ی بخشایش شاهنشاهش
میکشد گمشدگان را به زیارتگاهش
نه در آیینه ی فهم است؛ نه در شیشه ی وهم
عاقلان آینه خوانندش و مستان ، آهش
به من از آتش او در شب پروانه شدن
نرسیده است به جز دلهره جانکاهش
از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاهش؟
کفن برف کجا ؟ پیرهن برگ کجا ؟
خستهام مثل درختی که از آذرماهش
باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره ی توبه رسیده است به بسم الله اش
برچسبها: فاضل نظری
کبریای توبه را بشکن ، پشیمانی بس است
از جواهرخانه ی خالی ، نگهبانی بس است
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد ، مسلمانی بس است
خلق دلسنگ اند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان ، دشنام پنهانی بس است
یوسف ، از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد ! فراوانی بس است
نسل پشت نسل ، تنها ، امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ، ای عشق مهمانی بس است !
برچسبها: فاضل نظری
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی ؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ، مدت هاست
به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد ! زندگی زیباست
برچسبها: فاضل نظری
عشق گاهي مي تواند بيش از اينها ساده باشد
ميتواند با تو در اين بيت ها رخ داده باشد
عشق شكل ناشناسي در خيابانی شلوغ
مي تواند ناگهاني اتفاق افتاده باشد
روبه رويم مي نشيني و براي با تو بودن
فكر كن يك استكان چاي هم آماده باشد
جمع شعر و شور و گاهي نيتي بر فال حافظ
عشق بايد بيش از اينها با تو فوق العاده باشد
فكر كن پاي پياده، شانه به شانه كنارم
باشي و در پيش روي ما فقط يك جاده باشد
پستچي ها حال من را خوب مي فهمند وقتي
باد حتي يك نشاني از تو نفرستاده باشد
برچسبها: فاضل نظری
غمخوار من به خانه غمها خوش آمدی
با من به جمع مردم تنها خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ می زنند
می بینمت ، برای تماشا خوش آمدی
راه نجات از شب گیسوی دوست نیست
ای من ! به آخرین شب دنیا خوش آمدی
پایان ماجرای دل و عشق روشن است
ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود
منت گذاشتی به سر ما ، خوش آمدی
ای عشق ، ای عزیزترین میهمان عمر
دیر آمدی به دیدنم ، اما خوش آمدی
برچسبها: فاضل نظری
وضع ما، در گردش دنیا چه فرقی می کند
زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند
ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب
وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند
سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست
جای ما اینجاست یا آن جا چه فرقی می کند؟
یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند
مثل سنگی زیر آب از خویش می پرسم مدام
ماه پایین است یا بالا چه فرقی می کند
فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت
بی وفا! امروز با فردا چه فرقی می کند؟
برچسبها: فاضل نظری
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای عجل! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست
بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!
ما رعیت ها کجا! محصول باغستان کجا؟!
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست
ای پلنگ از کوه بالارفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست
در نمازت شعر می خوانی و می رقصی، دریغ!
جای این دیوانگی ها گوشه ی محراب نیست
گردبادی مثل تو، یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ اینقدر هم نایاب نیست!
برچسبها: فاضل نظری
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
ای عجل! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست
بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ
هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!
ما رعیت ها کجا! محصول باغستان کجا؟!
روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست
ای پلنگ از کوه بالارفتنت بیهوده است
از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست
در نمازت شعر می خوانی و می رقصی، دریغ!
جای این دیوانگی ها گوشه ی محراب نیست
گردبادی مثل تو، یک عمر سرگردان چیست؟
گوهری مانند مرگ اینقدر هم نایاب نیست
برچسبها: فاضل نظری
گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست
برچسبها: فاضل نظری
به نسیمی همهء راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد
عشق بر شانهء هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
هر چه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظهء کوتاه به هم می ریزد
آه یکروز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
برچسبها: فاضل نظری
از باغ مي برند چراغانيت كنند
تا كا ج جشنها ي زمستانيت كنند
پوشانده اندصبح تورا ابرهاي تار
با اين بهانه كه بارانيت كنند
يو سف به اين رها شدن از چا ه د ل مبند
اين بار مي بر ند كه زندانيت كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند
يك نقطه بيش نيست بين رحيم و رجيم
از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه اي است كه قربانيت كنند
برچسبها: فاضل نظری
