تاريخ : چهارشنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی
گفته بودی بروم ، جاده ترسید ، نشد
راه تاریک شد و ماه نتابید ، نشد
راستش _از تو چه پنهان_ که کمی رنجیدم
آمدم اخم کنم ، آینه خندید ، نشد
یک نفر آن طرف شیشه به تو زل زده بود
سنگ برداشتم از پنجره اش دید ، نشد
باغ همسایه و سیب و من و نوستالژی شعر
باغبان سرزده آمد ، همه را چید... نشد
من کیَم؟ دخترک ساده ی شهرستانی
که به امید تو دل بست ، نفهمید ، نشد!
بی خیال این دو سه شب باغچه هم دلگیر است
فصل انگور رسید و خبر بید ، نشد
مثل یک پیرزن خسته حواسم پرت است
گفته بودی بروم؟ آخ ببخشید ، نشد
برچسبها: زینب کردی
