هوای تو
به نام آنکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند
تاريخ : یکشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۰ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻧﮑﺎﺭ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِﻫﻤﯿﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﮐﻨﺎﺭِ ﺳﻮﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺎﺧﺘﻦ نمیﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺧﺘﻦِ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ!

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ میﺗﺮﺳﻢ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺍﺯِ ﺑﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ

ﻭﺍﺳﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭِ ﺍﻧﮑﺎﺭِ ﺩﻝِ ﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ...!

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

پدرم میگفت: زن باید گیسوانش بلند و چشمانش درشت باشد!

مادرم، هرگز موى بلند نداشت

و چشمانش دلخواه پدرم نبود..!

مادرم میگفت: زیبایى براى مرد نیست..!!

مرد باید ،دستهایش زمخت ،

و گونه هایش آفتاب سوخته باشد..!

پدرم ،زیبا و جذاب بود،

نه دستان زمختى داشت و نه گونه هاى آفتاب خورده..!

ولى هرگز نگفتند،

که زن باید عاشق باشد،

و مرد لایق..!

عشق را سانسور کردند..!

 

من سالها جنگیدم

تا فهمیدم که بى عشق ،

نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم..!

و نه مردى با دستان زمخت و گونه هاى آفتاب سوخته ،

خوشبختیم را تضمین میکند..!


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

رفتن که بهانه نمی خواهد،

یک چمدان می خواهد از دلخوری هاى تلنبار شده و

گاهى حتى دلخوشی هاى انکار شده ...

رفتن که بهانه نمی خواهد،

وقتى نخواهى بمانى،

با چمدان که هیچ بى چمدان هم می روى !

ماندن...

ماندن اما بهانه مى خواهد،

دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغ هاى دوست داشتنى،

دوستت دارم هایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،

یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...

وقتى بخواهى بمانى، 

حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد

خالى اش مى کنى و باز هم می مانى ...

می مانى و وقتى بخواهى بمانى

نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى،

آمدن دلیل مى خواهد

ماندن بهانه 

و رفتن هیچکدام ...

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

باز در چهرهٔ خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسهٔ هستی سوزت


باز من ماندم و یک مشت هوس

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق

که ز چشمت به دل من تابید


باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود


یاد آن شب که تو را دیدم و گفت

دل من با دلت افسانهٔ عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق


یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت

یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت


رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پردهٔ اشک

حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد


آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق

آخر آتش فکند بر جانت


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

کاش چون پاییز بودم 

 کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد

آفتاب دیدگانم سرد میشد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند ...شعری آسمانی

در کنار قلب عاشق شعله میزد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من ...

همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم 

کاش چون پاییز بودم 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

چه زیبا گفت فروغ فرخزاد :
 

 

اگر مستضعفی ديدی ،

ولي از نان امروزت

به او چيزی نبخشيدی ،

به انسان بودنت شک کن!
 

 

اگر چادر به سر داری ،

ولي از زير آن چادر

به يک ديوانه خنديدی

به انسان بودنت شک کن!
 

 

اگر قاری قرآنی ،

ولي در درکِ آياتش

دچارِ شک و ترديدی ،

به انسان بودنت شک کن!
 

 

اگر گفتی خدا ترسي ،

ولي از ترس اموالت

تمام شب نخوابيدي ،

به انسان بودنت شک کن!
 

 

اگر هر ساله در حجّي ،

ولي از حال همنوعت

سؤالي هم نپرسيدي ،

به انسان بودنت شک کن!
 

 

اگر مرگِ کسی ديدي ،

ولي قدرِ سَري سوزن

ز جاي خود نجنبيدي ،

به انسان بودنت شک کن . . .


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : سه شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

گاهی اوقات قرار است که در پیله ی درد!

نم نمک "شاپرکی" خوشگل و زیبا بشوی...

 

گاه انگار ضروری است بگندی در خود،

تا مبدل به "شرابی"خوش و گیرا بشوی....!

 

گاهی از حمله یک گربه، قفس می شکند،

تا تو پرواز کنی ، راهی صحرا بشوی.....

 

گاهی از خار گل سرخ برنجی بد نیست !

باعث مرگ گل سرخ مبادا بشوی....

 

گاهی از چاه قرارست به زندان بروی......

آخر قصه.....هم آغوش زلیخا بشوی. 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : سه شنبه دهم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

بود در محفل ما دلبرکی ناز به رقص

آن دلارای پریچهره به هر ساز به رقص

 

ماه ، ماه گل و مل بود و سر آغاز بهار

شهر ، شهر غزل و طبع غزل ساز به رقص

 

بود مهتاب بهار و گل رنگین چمن

در  میان ، یار پریچهره ، به صد ناز به رقص

 

مرکز حسن و شعاع قمر از اول شب

تا سحر بود  در آن دایره تکتاز به رقص

 

به به از  آن شب رؤیایی و آن محفل انس

ماه من بود میان همه ممتاز به رقص

 

شمع روشنگر آن محفل و گل ، زینت بزم

بود پروانه هم آن گوشه به پرواز ، به رقص

 

از نسیم سحری گیسوی پیچک در تاب

وز شکوفایی گل ، مرغ خوش آواز به رقص

 

بود دلبر پی صید دل من ، ورنه نبود

آن همه چابک و چالاک ، از آغاز به رقص

 

 

منتسب به فروغ فرخزاد


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : دوشنبه نهم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور 

يا خزاني خالي از فرياد و شور  

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها ، دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

ليك ، ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئي آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

 

ز پشت ميله هاي سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستي پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

 

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگي از سر بگيرم

 

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

 

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكي خندد برويم

چو من سر مي كنم آواز شادي

لبش با بوسه مي آيد بسويم

 

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

 

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان مي كنم ويرانه اي را

اگر خواهم كه خاموشي گزينم

پريشان مي كنم كاشانه اي را


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : چهارشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

امروز بی مقدمه قطعه شعری از حمید مصدق را به یاد آوردم

و در پی آن پاسخ فروغ فرخزاد به آن را .

بد ندیدم که هر دو قطعه را در اینجا بیاورم :

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

" جواب زيباي فروغ فرخزاد به حميد مصدق":

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


برچسب‌ها: حمید مصدق, فروغ فرخزاد

تاريخ : یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

کاش چون آینه روشن میشد

دلم ازنقش تو و خندهٔ تو

 

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازندهٔ تو


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

در منی و این همه از من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

 

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

بر کشی تو رخت خویش از این دیار

 

سایهٔ تواَم به هر کجا روی

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

 

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشیم که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

 

گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد

رشتهٔ وفا مگر گسستنی است ؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟

 

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه ... مگر به خوابها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

 

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند .. بلکه ره برم به شوق .

در سراچهٔ غم نهان تو

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

چون سنگها ٬ صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ، ناشنیده فراموش می کنی

 

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه ، مغشوش می کنی

 

دستِ مرا که ساقه ی سبز نوازش است

با برگهای مرده ، هم آغوش می کنی

 

گمراه تر ز روح شرابی و ، دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

 

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی

 

تو دره بنفش غروبی ، که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

 

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

کاش بر ساحل رودی خاموش

 

عطر مرموز گیاهی بودم

 

چو بر آنجا گذرت می افتاد

 

به سرا پای تو لب می سودم

 

 

کاش چون نای شبان می خواندم

 

به نوای دل دیوانهٔ تو

 

خفته بر هودَج موّاج نسیم

 

می گذشتم ز در خانهٔ تو

 

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

 

سحر از پنجره می تابیدم

 

از پس پردهٔ لرزان حریر

 

رنگ چشمان تو را می دیدم

 

 

کاش در بزم فروزندهٔ تو

 

خندهٔ جام شرابی بودم

 

کاش در نیمه شبی درد آلود

 

سستی و مستی خوابی بودم

 

 

کاش چون آینه روشن می شد

 

دلم از نقش تو و خندهٔ تو

 

صبحگاهان به تنم می لغزید

 

گرمی دست نوازندهٔ تو

 

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

 

نیمه شب ، ماه تماشا می کرد

 

در دل باغچهٔ خانهٔ تو

 

شور من ... ولوله برپا می کرد

 

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

 

می خزیدم به دلت ، پر تشویش

 

ناگهان چشم ترا می دیدم

 

خیره بر جلوهٔ زیبایی خویش

 

 

کاش در بستر تنهایی تو

 

پیکرم شمع گنه می افروخت

 

ریشهٔ زهد تو و حسرت من

 

زین گنه کاری شیرین می سوخت

 

 

کاش از شاخهٔ سر سبز حیات

 

گل اندوه مرا می چیدی

 

کاش در شعر من ، ای مایهٔ عمر

 

شعلهٔ راز مرا می دیدی

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی
 

شبانگاهان که مه می رقصد آرام
 
میان آسمان گنگ و خاموش
 
تو در خوابی و من مست هوس ها
 
تن مهتاب را گیرم در آغوش ...


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

تو را می خواهم و دانم که هرگز

 

              به کام دل در آغوشت نگیرم

 

                      توئی آن آسمان صاف و روشن

 

                              من این کنج قفس، مرغی اسیرم...

 


 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خستهٔ من
چرا افسرده است این قلب پر سوز

 


ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش


گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند


از این مردم ، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند


دل من ، ای دل دیوانهٔ من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را ، بس کن این دیوانگی ها 

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

 

                                       

در  منی و  اینهمه  از  من  جدا                                

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر  من  نمانده       راه  گفتگو                                

تو نشسته    گرم گفتگوی غیر 

 

 

غرق غم   دلم به سینه می تپد                                 

با  تو  بیقرار  و    بی  تو بیقرار 

وای از آن دمی  که بیخبر ز من                                 

برکشی تو رخت خویش از این دیار

 

 

سایه  توام   به  هر  کجا  روی                                 

 سر  نهاده ام    به  زیر  پای  تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز                             

تا  برگزینمش         به  جای  تو

 

 

شادی  و غم منی   به حیرتم                                 

خواهم  از  تو   در تو   آورم   پناه

موج وحشیم که بیخبر زخویش                                

گشته ام  اسیر    جذبه های ماه

 

 

گفتی از تو بگسلم  دریغ و درد                                

رشته وفا  مگر  گسستنی است ؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم                              

عهدعاشقان  مگر شکستنی است ؟

 

 

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم                          

وه  !   مگر        به   خوابها   بینمت 

غنچه نیستی  که مست اشتیاق                           

 خیزم   و        ز شاخه ها  بچینمت

 

 

شعله   می کشد   به  ظلمت  شبم

آتش     کبود           دیدگان     تو

ره مبند   بلکه    ره برم به عشق

در  سراچه           غم  نهان   تو 

 

    فروغ فرخزاد   


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۰ | نویسنده : اسماعیل جلیلی
 

 با امیدی گرم و شادی بخش

 با نگاهی مست و رویایی

 دخترک افسانه می خواند

 نیمه شب در کنج تنهایی :

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله ی  خورشید

بر فراز تاج زیبایش .

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد ..... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه  ی موی سیاهش را .

مردمان در گوش هم آهسته می گویند :

« آه..... او با این غرور و شوکت  و نیرو »

« در جهان یکتاست »

« بی گمان شهزاده ای والاست »

دختران سر می کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

 در طپش از شوق این پندار

« شاید او خواهان من باشد »

لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند   

او از این  گلزار  عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

 می خورد برسنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

مقصد او ..... خانه ی دلدار زیبایش .

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند

« کیست این دختر خوشبخت ؟ »

ناگهان درخانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم  پر

اوست ... آری .... اوست

« آه ای شهزاده   ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی »

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

« ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه  بشتاب  ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است

لیک در پایان این ره .... قصر پر نور است »

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

بر فراز تاج زیبایش

می کشم همره او زین شهر غمگین  رخت

مردمان با دیده ی حیران   ُ   زیر لب آهسته می گو یند

                                                    « دختر خوشبخت »   

 

                                                    « فروغ فرخزاد »

 


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

تاريخ : شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ | نویسنده : اسماعیل جلیلی
 

                       در منی و اینهمه ز من جدا

                               با منی و دیده ات به سوی غیر

                                         بهر  من   نماند   راه   گفتگو

                                                    تو نشسته گرم گفتگوی غیر

                     

                                                  غرق غم دلم  به سینه می تپد

                                            با تو بیقرار و بی تو بیقرار

                                 وای از آن دمی که بیخبر ز من

                   بر کشی تو رخت خویش از این دیار

 

                       سایه  توام  به  هر کجا  روی

                               سر نهاده ام  به  زیر پای  تو

                                    چون تو در جهان نجسته ام هنوز

                                             تا که  بر  گزینمش  به  جای  تو

 

                                            شادی  و غم    منی   به   حیرتم

                                    خواهم  از  تو  در تو آورم  پناه

                           موج وحشیم که بیخبر ز خویش

                     گشته ام اسیر جذبه های ماه

 

                   گفتی از تو بگسلم دریغ و درد

                          رشته وفا مگر گسستنی است ؟

                                 بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

                                        عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟

 

                                          دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

                                     وه  مگر به  خواب ها   بینمت

                              غنچه نیستی که مست اشتیاق

                      خیزم و  ز شاخه ها  بچینمت

 

                     شعله  می کشد  به  ظلمت  شبم

                             آتش      کبود     دیدگان        تو

                                     ره مبند   بلکه  ره  برم به  شوق

                                               در   سراچه    غم    نهان    تو

 

                                  (((    فروغ فرخزاد     )))


برچسب‌ها: فروغ فرخزاد

پیج رنک

دانلود آهنگ