به جای گندم از امروز، سیب می کِشمت
هـزار مرتبه آدم - فریب می کشمت
نه آنقَدَر که به دوزخ کشـــــانی ام این بار
به رغـــم وسوسه هایت نجیب می کشمت
پر از سکوت نیایش، پر از شکــــوه دعا
وضو گرفته به " أمّن یـُجیب "می کشمت
برای این که بدانی چه می کشم... گــاهی
میان این همه آدم، غـــــــریب می کشمت
و مثل پنجـــــــره هایی که رو به دیوارند
از آسمان و زمین، بی نصیب می کشمت
بایست! دار مسیحــــــم به پا شود حـــــالا
شبی که بال گشـــــودی صلیب می کشمت
تو شاعــــــرانه ترین هفت سین عمر منی
میان سفره فقط هفت سیب می کشمت...!
برچسبها: اصغر معاذی
ای دل...برای آن که نگیری چه می کنی
با روزگار دوری و دیری چه می کنی
بی اختیار بغض که می گیردت بگو
در خود شکست را نپذیری چه می کنی
با این اتاق تنگ و شب سرد و گور تنگ
تو جای من...جز این که بمیری چه می کنی
ای عشق...ای قدیم ترین زخم روزگار
در گوشه ی دلم سر پیری چه می کنی
دست تو را دوباره بگیرم چه می شود
دست مرا دوباره بگیری چه می کنی...!؟
برچسبها: اصغر معاذی
آه از این بخت که یک بار به دادم نرسید
دیر شد...وقت به بادا و مبادم نرسید
عاشقی را به من آموخت و چشمم را بست
عشق صد نامه فرستاد و سوادم نرسید
عمر طولانی با خنده ی کوتاه گذشت
فرصت گریه به غم های زیادم نرسید
تا نشستم بکشم حسرت چشمانش را
خون به رگ های من و مغز مدادم نرسید
گرچه دیر آمد و از دور صدایم زد و رفت
هیچ کس غیر همین عشق به دادم نرسید...!
برچسبها: اصغر معاذی
امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم
دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی
عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم
شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط...
اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم...
با طعم قهوه ای که نخوردم کنار تو
بر ذهن میز خسته دو فنجان گذاشتم
عطر تو را برای غم روزهای عید
شال تو را برای زمستان گذاشتم
از گریه خیس و خالی ام امشب که نیستی
چتر تو را کنار خیابان گذاشتم
عشقت مرا به حاشیه رانده ست از خودم
اینگونه شد که سر به بیابان گذاشتم...!
برچسبها: اصغر معاذی
روزگاری داشتیم و عشق بود و عشق...حالی داشت
بی خیالِ زندگی بودیم و او در سر خیالی داشت
با "اشارتِ نظر"* آرامشِ دنیای هم بودیم
نامه هامان گرچه گاهی از غمِ دوری ملالی داشت
در پناهِ گیسوانش دستمان بر گردنِ هم بود
خلوتِ ما در هجومِ برف و باران "چتر" و "شال"ی داشت
عشقِ "حافظ" بود و با "شاخ نباتش" زندگی می کرد
شعر با قندِ لب و چشم سیاهش خطّ و خالی داشت
شب که می آمد به خوابم گود می افتاد آغوشم
ماهِ من بر گونه اش وقتی که می خندید "چال"ی داشت
گوشه ای تا صبح حالِ "منزوی" را بغض می کردیم
بی هوا باران که می آمد برایم دستمالی داشت
"زندگی می گفت:باید زیست...باید زیست"*...اما آه...
آخرین آغوشمان در باد...بغضی داشت...حالی داشت...!
برچسبها: اصغر معاذی
آمدی...پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی
چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نَفَسم را بند آوردی و جانم دادی
جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی
از گُلِ پیرهنت، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ...هیجانم دادی
در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جریانم دادی
سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور،تکانم دادی
شوقِ این جانِ به تنگ آمده،آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق،همانم دادی
تو در این خانه ی بی پنجره، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ، امانم دادی...!
برچسبها: اصغر معاذی
روی دنیا ببند پنجره را، تا کمی در هوای من باشی
چون قرارست بعد ازاین تنها، بانوی شعرهای من باشی
چند بیتی به یاد تو غمگین...چند بیتی کنار تو لبخند...
عصرها عشق می زند به سرم، تلخ و شیرین چای من باشی
من بخوانم تو سر تکان بدهی، تو بخوانی دلم تکان بخورد
آخرِ شعر ازخودم بروم، تو بمانی صدای من باشی
من پُرم از گناه و آدم و سیب، از تو و عاشقانه های نجیب
نیتت را درست کن این بار، جای شیطان خدای من باشی
با چه نامی تو را صدا بزنم!؟ آی خاتون با شکوه غزل!
"عشق" هر چند اسم کوچک توست، دوست دارم " شما "ی من باشی
کاش یک شب به جای زانوی غم، شانه های تو بود در بغلم
در تب خواب ها و حسرت ها، کاش یک لحظه جای من باشی
شاید این بغض آخرم باشد، چشم های مرا ندیده بگیر
فکر دیوانه ای برای خودت، فکر چتری برای من باشی
بیت آخر همیشه بارانی ست... هر دو باید به خانه برگردیم
این غزل را مرور کن هر شب، تا کمی در هوای من باشی...
برچسبها: اصغر معاذی
غمت از کودکی هم بازی دنیای من بوده
خیالت سالها هم صحبت شب های من بوده
هنوز آن شب نشینی های روشن خوب یادم هست
که موهای تو طولانی ترین یلدای من بوده
کنار تو دلم چون موج هی می رفت و می آمد
هوای چشم هایت ساحل و دریای من بوده
دلم خوش بود از این که دست هایت دوستم دارند
خیالم جمع...آغوشت اگر منهای من بوده
سر و سرّی اگر بوده ست...روی شانه های من
اگر یک لحظه خوابت بُرده روی پای من بوده...
و ازآن سال ها این سینه ام جای کسی جز تو
اگر بوده ست تنها این دل تنهای من بوده
نمی دانم کجا با گریه هایم می پری از خواب!؟
دلت از غصه ها خالی...که روزی جای من بوده
برچسبها: اصغر معاذی
بهار آمده اما هوا هوای تو نیست
مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست
به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...
و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست
نسیم با هوس رخت های روی طناب
به رقص آمده و دامن رهای تو نیست
کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟
میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست
به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم
دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست
به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...
شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست
تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد
غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!
برچسبها: اصغر معاذی
شب را از چشم هایم گرفتی
و ستاره ام را از آسمان...
اما پنجره ات را از اتاقم نگیر
و ماه را از کاسه ی آب بالای سرم
بگذار با عطش خواب های تو
در بستر خودم جاری باشم...!
برچسبها: اصغر معاذی
قفلی شکست و در شب زندانم آمدی
از عمق شعرهای پریشانم آمدی
شوقت درون سینه ی من بود سالها
آغوش بازکردی و در جانم آمدی
بغضم گرفته بود و خیابان ادامه داشت
در بی قراری شب بارانم آمدی
پاییز، پشت پنجره ام قد کشیده بود
مثل بهار، تا لبِ ایوانم آمدی
این عطر شمعدانی من نیست...بوی توست
انگار تا حوالی گلدانم آمدی
نزدیکِ صبح، بالش من،خیس اشک بود
شاید کنار بستر عریانم آمدی
انگار سالهاست کنارم نشسته ای
هرچند سالهاست که می دانم آمدی...
برچسبها: اصغر معاذی
هر چند از تو خاطرم آزرده باشد
بگذار لبخندت دلم را بُرده باشد
مثل لب دریا عطش می آورد باز
عشقی که آب از بوسه هایت خورده باشد
وقتی سرت بر شانه ام باشد غمی نیست
بگذار عشقت خنجری بر گُرده باشد
فرقی ندارد آشیانی هست یا نه
در چشم گنجشکی که جفتش مُــرده باشد
آیینه در آیینه در آیینه ها... تو....
نشکن! فقط بگذار ماتم برده باشد
گاهی صدایم کن که این دیوانه ناگاه
در خواب آغوش تو جان نسپرده باشد...!
برچسبها: اصغر معاذی
قصه با طعــــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد
وقتی از شوق به موهای تو افتــاده نسیم
دست در دست تو هر کوچه دویدن دارد
تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد
بیخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد
کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل من شـــــوقِ در آغـــــوش پریدن دارد
"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب سرخ تو این قصه شنیدن دارد...!
برچسبها: اصغر معاذی
مثـــــــل عسل و نبات، نامت شیــــرین
چون کودک خوش زبان، سلامت شیرین
هرچنــــــد که با گریه مـــــرا بوسیدی
شیرین شدم از لب تو...کامت شیرین...!
برچسبها: اصغر معاذی
شب های قرار، بی قرارم نگذار
در حسرت دیدنت ، خمــارم نگذار
انگار تو با دلت کنـــار آمده ای
ای عشق! نبوسیده کنارم نگذار...!
برچسبها: اصغر معاذی
کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟
دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را
نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را
مرا در حسرت نارنج زارانت رهــــــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن
رها کن از غم سنــــجاق ، موهـــــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســــــرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـــــهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانــه ی حــالی به حــالی را
نسیمی هست... ابری هست... اما نیستی در شهر
دلــــــم بیهوده مـــــی گردد خیابان های خالـــی را...!
برچسبها: اصغر معاذی
انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده
دیر است و کفش های تو بی تابند...بگذار فارغ از غمِ "رفتن" ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد ، دستی که دورِ گردنت افتاده
دیگر میان بافه ی موهایت ، انگشت های شعله ورِ من نیست
در باد می روی و نمی بینی ، آتش به جان خرمنت افتاده
لبخندهای سرد و مه آلودت ، فریاد می زنند که دیگر "عشق "
یک اتفاق بود که مدت هاست ، از چشم های روشنت افتاده
ابری گرفته حال و هوایم را... این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سرم به دامنت افتاده
تو دور می شوی و ملالی نیست...من مانده ام که دل بکنم ، یا جان!؟
حالا ببین همین غم تنهاییم ، یک شب به فکر کشتنت افتاده...!
برچسبها: اصغر معاذی
با شعرهایم آمدی یک شب به دنیایم
دنیا مرا گم کرد و چشمان تو پیدایم
شوق تو دشت سینه ام را می دود تا صبح
آهوی من...کی می گذاری سر به صحرایم
گم می کنم هرشب خیابان های دنیا را
تا دست هایت نیست ، طولانی است شب هایم
انگار دست عشق، بی تو حلقه ی مرگ است
بر گردنم افتاده ، یا پیچیده بر پایم
آنقدر با من مهربان بودی که ، بعد از تو
یک لحظه حس کردم که صد سال است تنهایم
من ... ابرِ ، گیرافتاده در آغوش البرزم
یک روز بر می گردم از تهران ، به دریایم...!
برچسبها: اصغر معاذی
انگار دست های تو تب دارند...لرزی عجیب در تنت افتاده
هرچند بسته ای چمدانت را...مردی به پای رفتنت افتاده...
دیر است و کفش های تو بی تابند، بگذار فارغ از غم رفتن ها
تا چند کوچه بدرقه ات باشد ، دستی که دور گردنت افتاده...
دیگر میان بافه ی موهایت، انگشت های شعله ور من نیست
در باد می روی و نمی دانی ، آتش به جان خرمنت افتاده
لبخندهای سرد و مه آلودت فریاد می زنند که دیگر "عشق"
یک اتفاق بود که مدتهاست از چشم های روشنت افتاده..
باران گرفته حال و هوایم را...این بار آخرست که می گریم
بر سینه ات بگیر و نوازش کن...امشب سری به دامنت افتاده...
تو دور می شوی و ملالی نیست...من مانده ام که دل بکنم یا جااان!؟
حالا ببین همین غم تنهایی، یک شب به فکر کشتنت افتاده...
برچسبها: اصغر معاذی
نشد کنار تو بي آنکه سوء ظن باشد
ميان خلوت ما حرف پيرهن باشد
چه عصرها که فقط "چاي" و "عشق" بود و نشد
مجالِ بوسه اي افتاده از دهن باشد
نشد که بشکفي از سبزه زار سينه ي من
شبيه لاله که دُور و بَرَش چمن باشد
و يا به صورت آهو که مي چري در من
مگر چه مي شود آهو شبيه "زن" باشد
مگر چه مي شود آن حالتي که غرقِ هميم
زبانِ حال دو تا روح و يک بدن باشد
چقدر تشنه ي برگشتنم به آغوشت
"غريب، را دلِ سرگشته با وطن باشد"**
هميشه حرفِ تو بوده ست با دلم...بگذار
ميان حرفِ تو يکبار حرفِ من باشد...
برچسبها: اصغر معاذی
صبحت به خیر آفتابم!...دیشب نخوابیدی انگار
این شانه ها گرم و خیسند...تا صبح باریدی انگار
دنیای تو یک نفر بود...دنیای من خالی از تو...
من در هوای تو و...تو جز من نمی دیدی انگار
هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد
تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار
گفتم که حالِ بدم را فردا به رویم نیاور
با خنده گفتی: تو خوبی...یعنی که فهمیدی انگار
تا زود خوابم بگیرد...آرام...آرام...آرام…
از "عشق" گفتی...دلم ریخت...اما تو ترسیدی انگار
گفتی: رها کن خودت را...پیشم که هستی خودت باش
گفتم: اگر من نباشم!؟...با بغض خندیدی انگار
صبح است و تب دارم از تو...این گونه ها داغ و خیسند
در خواب، پیشانی ام را با گریه بوسیدی انگار...!
برچسبها: اصغر معاذی
کجاست دختر پاییز ..... باغ کودکی ات
کلاه پوپکـی و سینـه ریــز میخکــی ات
دلــم گرفته و دنیــال خلوتــــی دنجــــم
که باز بشکفم از بوسه ی یواشکی ات
کــه باز بشکفم و باز بشکفم با تـــو
کمی برقص مرا در لباس پولکی ات
چقدر خاطره دارم از آن دهان مَلَس
زبــان شیرینت بــا لب لواشکـی ات
شبـی بغــل کن و بـر سیـنه ات بخــوابانــم
به یاد حسرت شب های بی عروسکی ات
چگونه در ببرم جان از این هوا تو بگو
اگر رها شـوم از "بازوان پیچکی ات"*
اسیــر وشادم چــو بـادبـادکـــی بستــه
به شاخه های درختان باغ کودکی ات !...
برچسبها: اصغر معاذی
