مي وزد باران ...چرا خود را مرتب كرده اي؟!
زلف را پيچيده اي چون نيش عقرب كرده اي
بر لباست مي زني عطري كه دارد بوي خاص
كاج هاي كوچه را بي دين و مذهب كرده اي
چون اناري در مسير رود مي غلطي قشنگ
آب را از قرمزي هايت لبالب كرده اي
باد مي خواهد بماند...كرده او اتراق چون
بر سرت گلهاي سرخي را مرتب كرده اي
گيره از سر باز كردي ، آينه خوشحال شد
حال و روزش را عزيزم چون دل ِ شب كرده اي
گرچه تاثيري ندارد رفتنم... اما بدان
از طبيبت خواستم ..مي گفت كه تب كرده اي
برچسبها: مجتبی اصغری فرزقی
تو رفتي درد تنهايي شده باني جنونم را
به جوش آورده لامذهب ، دوباره عشق - خونم را
چنان گيجم كه گنجشكي به دامي مي كند پرپر
و مرگي سخت مي گيرد به تنهايي درونم را
هجومي مي برم بي فايده بر شيشه ها امشب
بلرزاند كمي شايد درون واژگونم را
پياله خسته از اين رفت و بر گشتش- ولي درگير
كه شايد او نگه دارد ستون بي ستونم را
تو گفتي رفتني در كار شايد نيست - اما بود
تو رفتي درد آتش زد تمام اين درونم را
برچسبها: مجتبی اصغری فرزقی
