هوای تو
به نام آنکه ابری را می گریاند تا گلی را بخنداند
تاريخ : دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ | نویسنده : اسماعیل جلیلی

 

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند

روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود

استاد سؤالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد .

مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت .

استاد دوباره سؤال خود را پرسید

و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت.

و بعد از بار سوم  استاد لیلی را خواند

و چوب را بر پای لیلی بست و لیلی را فلک کرد .

لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت .

بعد از کلاس لیلی با پای کبود و لنگان لنگان قدم بر می داشت

که مجنون با عصبانیت دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت :

دیوانه مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی

لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت

استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت :

لیلی نه کر بود و نه لال

از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد

اما از ضربه آهسته دست تو اشکش در آمد

من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق فلک کردن او را داشتم

اما تو عشقش بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی .

مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی .  


برچسب‌ها: داستان

پیج رنک

دانلود آهنگ