تاريخ : سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی
از هر گناهی ، حجله ی خون در تنش دیدم
من لکّه های ننگ ، روی دامنش دیدم
حالا ، طلاق از دستهایش کار آسانیست
چون ردّ پا ، از دست مردی بر تنش دیدم
میگفت در گوشم "عزیزم دوستت دارم"
هر بار تردیدی میان گفتنش دیدم
میگفت : "سیگاری شدی ... شاعر نمیخواهم"
یک روز او را محو دود بهمنش دیدم
در تخت خوابش ، بچّه های گرگ می میرند
دیشب کنار گرگ ها ، آبستنش دیدم
او دکمه دکمه ، زندگی را از تنش وا کرد
صدها اثر انگشت بر پیراهنش دیدم
در ذهن من یک "مریم قدّیسه" پرپر شد
وقتی که ردّ بوسه روی گردنش دیدم
برچسبها: امیر رضا وکیلی
