تاريخ : یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی
بی تو هر لحظه منتظر شده اند
چشم هایی که خوارشان کردی
اشک هایی که می فرستادم
نامه هایی که پاره شان کردی
خسته از طعنه های عابر ها
خسته از انتظار پرتردید
کاش میشد بدون وقفه گریست
یا بدون دلیل هم خندید
بی هراس از کسی کشیده شدم
به جنونی که عشق آوردست
خنجرت را عمیق تر بِنِشان
مرد کارش کشیدن دردست
پشت پا بر هر آنچه بوده بزن
بگذار از تو ضربه ها بخورم
آنقدر می نشینم اینجا تا
حرف مردان کوچه را بخورم
گاه باید که با کمی فریاد
بار سنگین عشق را کم کرد
بی گمان قاصدان بغض من اند
سنگ هایی که پرت خواهم کرد
آبرویی برای من بگذار
بغض ناقابل مرا نشکن
شیشه تان را شکسته ام اما
تو بجایش دل مرا نشکن
برچسبها: امیر توانا
